تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2331

مساهمون:

ص٢٣٣١

دل بشكسته

در دل بشكسته‌ام راهى تو پيدا كرده‌اى * چون هما در كنج اين غمخانه مأوا كرده‌اى چشمهء نوش لبانت آب حيوان من است * با دم عيسايى خود مرده احيا كرده‌اى مرغ دل در آتش عشقت بزد پر تا بسوخت * آتشى روشن به كانون احبّا كرده‌اى هيچ دانى تا زدى پا بر بساط روزگار * خويش را فارغ ز رنج و درد دنيا كرده‌اى آنكه در كوى وصالت سر نهد از غم چه باك * چون بناى عشق را خوش پاى برجا كرده‌اى در مصاف عشق هرگز كس هماورد تو نيست * بس‌كه از جور و جفايت خون به دلها كرده‌اى ما به شيدايى عَلَم بوديم اندر روزگار * در صراط عشق خود ما را تو شيدا كرده‌اى ما به غير از تو به كس ناگفته راز خويش را * راز ما را ازچه‌رو اى دوست افشا كرده‌اى طرّه‌ات را تا صبا يك‌سو زده از روى تو * شهر را يكباره پرآشوب و غوغا كرده‌اى نقد جان « صفّاريا » در راه جانان داده‌اى * جان به پاى مقدم جانانه سودا كرده‌اى

در دبستان وفا

در دبستان وفايت تا سخن آموختم * خوش‌كلامى را از آن شيرين‌دهن آموختم هيچ‌يك از سرگذشت عمر در خاطر نماند * قصّه‌هاى تلخ را اندر محن آموختم ساحت بستان معطّر شد ز بوى طرّه‌ات * در خم اين طرّه راز فوت و فن آموختم گو به شيرين از پس آن رنجها در راه عشق * تيشه را بر سر زدن از كوه‌كن آموختم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2331 | سيد محمد باقر برقعى