دل بشكسته
در دل بشكستهام راهى تو پيدا كردهاى * چون هما در كنج اين غمخانه مأوا كردهاى
چشمهء نوش لبانت آب حيوان من است * با دم عيسايى خود مرده احيا كردهاى
مرغ دل در آتش عشقت بزد پر تا بسوخت * آتشى روشن به كانون احبّا كردهاى
هيچ دانى تا زدى پا بر بساط روزگار * خويش را فارغ ز رنج و درد دنيا كردهاى
آنكه در كوى وصالت سر نهد از غم چه باك * چون بناى عشق را خوش پاى برجا كردهاى
در مصاف عشق هرگز كس هماورد تو نيست * بسكه از جور و جفايت خون به دلها كردهاى
ما به شيدايى عَلَم بوديم اندر روزگار * در صراط عشق خود ما را تو شيدا كردهاى
ما به غير از تو به كس ناگفته راز خويش را * راز ما را ازچهرو اى دوست افشا كردهاى
طرّهات را تا صبا يكسو زده از روى تو * شهر را يكباره پرآشوب و غوغا كردهاى
نقد جان « صفّاريا » در راه جانان دادهاى * جان به پاى مقدم جانانه سودا كردهاى
در دبستان وفا
در دبستان وفايت تا سخن آموختم * خوشكلامى را از آن شيريندهن آموختم
هيچيك از سرگذشت عمر در خاطر نماند * قصّههاى تلخ را اندر محن آموختم
ساحت بستان معطّر شد ز بوى طرّهات * در خم اين طرّه راز فوت و فن آموختم
گو به شيرين از پس آن رنجها در راه عشق * تيشه را بر سر زدن از كوهكن آموختم