تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2330

مساهمون:

ص٢٣٣٠
گر صبا آرد پيام و مژده‌اى از سوى دوست * در نثار مقدمش جان بىبها مىداشتم در طريق وصل مىبردم به كوى يار راه * گر كه مصباح حقيقت پيش پا مىداشتم دوست از دشمن به حكم عقل مىدادم تميز * در محيط زندگى گر هم‌نوا مىداشتم گم نمىكردم به دشت عشق راه خويش را * گر كه در گوش دلم بانگ درا مىداشتم دوست گر با ما نباشد اين جهان ظلمت‌سراست * گر كه با ما بود غم از دل رها مىداشتم مىنمودم نقش دل « صفّاريا » روى نگاه * گر چو آيينه ، دلى گيتىنما مىداشتم

سعى و عمل

آباد هر خرابه ز نيروى كار شد * آرى نهان دهر ، ز علم آشكار شد كمتر نه‌اى ز مور چرا غافلى ز كار * از كار ، مرد صاحب زر عيار شد تن‌پرورى ز دست ، فروهل به كار باش * رو كار كن كه كار ، ره اعتبار شد مىكوش تا جوانى و شادابىات بجاست * غافل مشو كه چرخ نه بر يك قرار شد انديشه كن ز پيرى و افتادگى خويش * در كار باش چونكه جهانى به كار شد با كاروان زندگى آن كس شود رفيق * كو در طريق كار در اين روزگار شد بر رخش آرزو و سعادت شود سوار * آن‌كس كه مرد كارى و چابك‌سوار شد تقدير مرد ، در كف تدبير و عزم اوست * كانجم نه خصم كس شد و نه دوستار شد ؟ ! بدبختى و سعادت و اقبال دست توست * تو كج‌روى ، نه آنكه فلك كج‌مدار شد ؟ ! منّت مكش ز كس بجز از بازوان خويش * سستى رفيق مردم با ننگ و عار شد « صفّاريا » بجز ره سعى و عمل مپوى * كاين شيوه رسم مردم با افتخار شد

مهر ديرينه

تا سوز هجر روى تو در سينه باقى است * ما را همان محبّت ديرينه باقى است گنجينه‌اى چو گنج وفا ، پايدار نيست * در دل عيار اين زر و گنجينه باقى است در جلوه‌گاه حسن تو گر جان دهم ، چه باك * شمع رخ تو در دل آيينه باقى است چون نيست در طريقت ما جز وفا و مهر * پيوسته دل به سينهء بىكينه باقى است از بوسه‌اى كه دوش ز لعلت ربوده‌ام * ما را هنوز لذّت دوشينه باقى است « صفّاريا » شرافت و مردى به جامه نيست * صاحب‌هنر به كسوت پشمينه باقى است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2330 | سيد محمد باقر برقعى