گر صبا آرد پيام و مژدهاى از سوى دوست * در نثار مقدمش جان بىبها مىداشتم
در طريق وصل مىبردم به كوى يار راه * گر كه مصباح حقيقت پيش پا مىداشتم
دوست از دشمن به حكم عقل مىدادم تميز * در محيط زندگى گر همنوا مىداشتم
گم نمىكردم به دشت عشق راه خويش را * گر كه در گوش دلم بانگ درا مىداشتم
دوست گر با ما نباشد اين جهان ظلمتسراست * گر كه با ما بود غم از دل رها مىداشتم
مىنمودم نقش دل « صفّاريا » روى نگاه * گر چو آيينه ، دلى گيتىنما مىداشتم
سعى و عمل
آباد هر خرابه ز نيروى كار شد * آرى نهان دهر ، ز علم آشكار شد
كمتر نهاى ز مور چرا غافلى ز كار * از كار ، مرد صاحب زر عيار شد
تنپرورى ز دست ، فروهل به كار باش * رو كار كن كه كار ، ره اعتبار شد
مىكوش تا جوانى و شادابىات بجاست * غافل مشو كه چرخ نه بر يك قرار شد
انديشه كن ز پيرى و افتادگى خويش * در كار باش چونكه جهانى به كار شد
با كاروان زندگى آن كس شود رفيق * كو در طريق كار در اين روزگار شد
بر رخش آرزو و سعادت شود سوار * آنكس كه مرد كارى و چابكسوار شد
تقدير مرد ، در كف تدبير و عزم اوست * كانجم نه خصم كس شد و نه دوستار شد ؟ !
بدبختى و سعادت و اقبال دست توست * تو كجروى ، نه آنكه فلك كجمدار شد ؟ !
منّت مكش ز كس بجز از بازوان خويش * سستى رفيق مردم با ننگ و عار شد
« صفّاريا » بجز ره سعى و عمل مپوى * كاين شيوه رسم مردم با افتخار شد
مهر ديرينه
تا سوز هجر روى تو در سينه باقى است * ما را همان محبّت ديرينه باقى است
گنجينهاى چو گنج وفا ، پايدار نيست * در دل عيار اين زر و گنجينه باقى است
در جلوهگاه حسن تو گر جان دهم ، چه باك * شمع رخ تو در دل آيينه باقى است
چون نيست در طريقت ما جز وفا و مهر * پيوسته دل به سينهء بىكينه باقى است
از بوسهاى كه دوش ز لعلت ربودهام * ما را هنوز لذّت دوشينه باقى است
« صفّاريا » شرافت و مردى به جامه نيست * صاحبهنر به كسوت پشمينه باقى است