تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2332

مساهمون:

ص٢٣٣٢
سوختم پروانه‌سان در پيش شمع روى تو * جان فشاندم تا كه من حبّ الوطن آموختم عقل گويد بايد از ياران كج‌رو دل بريد * عشق گويد من صفا در انجمن آموختم بس زيان ديدم من از نابخردان در زندگى * تجربت از گردش دور ز من آموختم بعد عمرى وعده دادى بوسه‌ام شيرين دهى * خوش وفا كردى وفا را از تو من آموختم تا گل رويت سحرگه در چمن شد جلوه‌گر * راز يكرنگى ز ياس و ياسمن آموختم از دورنگيها چو « صفّارى » بشستم زنگ دل * تا به يكرنگى صفا ، زان سيم‌تن آموختم

شرح عشق و عاشقى

تا جمالت پرتوى افكنده در محراب عشق * ديدگان ما شد از شوق تو در سيلاب عشق بىپناهان را بجز كوى محبّت راه نيست * ور بود بيرون بود از حلقهء احباب عشق شرط اوّل نيست سالك را بجز جان باختن * چون ز خود بگذشت باكش نيست از گرداب عشق گر به بيدارى محبّت ، رهروى مهجور ماند * نيست خارج از صف شوريدگان ارباب عشق گر كسان را نااميدى تيره دارد روزگار * باز شد در عين نوميدى مرا ابواب عشق تار جان عاشقان سرّ درون ، روشن كند * اين حقيقت را شنو يك‌دم تو از مضراب عشق آشكارا سوز دل از زردى سيماى ماست * اى خوش آن عاشق كه باشد مجمع اسباب عشق شهد لذّات جهان ، كام خسان را تر نكرد * عاشق از نوشيدن يك جرعه شد سيراب عشق شرح عشق و عاشقى « صفّاريا » نتوان نگاشت * جز به دست عاشق شوريدهء كتّاب عشق
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2332 | سيد محمد باقر برقعى