نمانم ديرگاه اينجا
سپاه ابر نزديك است
در اين دم يا دم ديگر
برآيد رعد و برق حسرت بىهمزبانى
تا بسوزاند توانم را
و خاكستر كند اين هستى گنگ
اين سكوت جاودانم را
همسايه
همسايهام
نماد مردم شهر است
هر صبح
آهسته پلكان را
در ذهن مىشمارد
و در وسط پلكان
گره به كرواتش مىبندد
و راه را مىبندد
همسايهام
مؤدّب و سنگين
مثل عروسكهاى سنّتى و محجوب
از زير چشم كمين كرده است
كه داماد بخت
در حركت هميشگى تاريخ
از راه التفات بيايد
و آن نمونهء كسل و راكد را
بدل به شور كند
بدل به خوشبختى