پرش به محتوای اصلی

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحه 2328

پدیدآورندگان:

ص۲۳۲۸
نمانم ديرگاه اينجا سپاه ابر نزديك است در اين دم يا دم ديگر برآيد رعد و برق حسرت بىهمزبانى تا بسوزاند توانم را و خاكستر كند اين هستى گنگ اين سكوت جاودانم را

همسايه

همسايه‌ام نماد مردم شهر است هر صبح آهسته پلكان را در ذهن مىشمارد و در وسط پلكان گره به كرواتش مىبندد و راه را مىبندد همسايه‌ام مؤدّب و سنگين مثل عروسكهاى سنّتى و محجوب از زير چشم كمين كرده است كه داماد بخت در حركت هميشگى تاريخ از راه التفات بيايد و آن نمونهء كسل و راكد را بدل به شور كند بدل به خوشبختى