تا سپيدهدم كه خواب از ديدهء شبها درآيد
مادر آن كودك تنها
درون لانهء آغوشها پر مىگشايد
ديده در بيدارى آن چيزى كه او در خواب ديده
* شام ديگر مادرش در خانه است ، آنجاست
در اطاق او جدالى با پدر برپاست
گفتگويى تلخ و ناهنجار ، دعوايى پر از تكرار
باز دعوا بر سر پول است و دعوا بر سر ننگ خيانتهاست
كودك بيچاره ترسان ، لرزلرزان
سر كند در زير بالاپوش پنهان
پيش خود گويد :
« خوش آن شبها كه در اين خانه مادر نيست ! »
از هياهوى شبان كام :
آخرين دست ، آخرين رقص ، آخرين جام
آخرين دعواى ننگ و نام
كى رود در خواب راحت
كودك اين قرن بىفرجام ؟
ستارگان
ما آن ستارگان بلنديم
همراه با رسيدن شب مىرسيم
شب را شكستهايم
از دوردست
ما آن ستارگان كوچك و خرديم
امّا ستارگان خرد
در چشم شبشناسان