كودك قرن
كودك اين قرن
هر شب در حصار خانهيى تنهاست
پرنياز از خواب امّا
وحشتش از بستر آينده و فرداست
بانگ مادرخواهيش
آويزهيى در گوش اين دنياست
گفتهاند افسانهها از مهربانيهاى مادر
غمگساريهاى مادر
در بر گهوارهها ، شبزندهداريهاى مادر
ليك آن كودك ندارد هيچ باور
شب چو خواب آيد درون ديدهء او
پرسد از خود « باز امشب مادرم كو »
بانگ آرامى برآيد :
« چشم برهم نه كه امشب مادرت اينجاست »
پشت يك ميز ،
زير پاى دودهاى تلخ سربىرنگ
در ميان شعلههاى خدعه و نيرنگ
در تلاش و جستجوى بخت !
چهرهاش لبريز از زنگار فكر برد فكر باخت ، فكر پوچ ، فكر هيچ !
مانده در بنبست راهى تنگ
* كودك تنها دهد آواز
« مادر !
خالهاى بخت من در دستهاى توست
آرى آن دستى كه محكم مىفشارد برگ بازى را