تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2317

مساهمون:

ص٢٣١٧

سوداى محال

شوريده سرى دارم و آشفته خيالى * بر جاى نمانده‌ست نه ذوقى و نه حالى مسكين دلم ، آماجگه رنج و ملال است * هر روز غمى دارد و هر لحظه ملالى يك سال نبودم ز غم آسوده به روزى * كى روز نشد خاطر من ، شاد به سالى نه در پى اين شام سيه صبح سپيدى * نه در پى اين هجر دل‌آزار وصالى افسوس كه با حسرت و افسوس سرآمد * دوران جوانى همه چون خواب و خيالى نه برد لبم لذّتى از بوسهء يارى * نه ديد دلم عشوه‌اى از چشم غزالى آن كام كه دل خواست نشد ممكنم از عمر * شد عمر گران بر سر سوداى محالى از آه و فغان حاصلم اين گشت « صفايى » * گر « مويه چو مويى شدم ، از ناله چو نالى »

خيال دوست

با خيالت هر شبم تا صبح باشد داستانها * ز اندُه دل گفتگوها ، از غم دورى فغانها شاهد شب‌زنده‌داريهاى من باشد همه‌شب * ديدهء شب‌زنده‌دار اختران ، بر آسمانها گاه با ماه فلك گويم ز عشقت ماجراها * گاه با پروين فروخوانم ز حسنت ، داستانها گاهى از مه بوسه بستانم به ياد عارض تو * گاهى از گيسوى شب جويم ز گيسويت نشانها با پروبال خيال آيم چو پنهانى به كويت * بينم اندر آستانت خويش را در گلستانها خاطراتى را كه از دوران عشقت ياد دارم * يك‌به‌يك در پيش چشمم نقش بندد از زمانها آن نخستين خندهء جانبخش روز آشنايى * كز حلاوت فارغم كرد از همه شيرين دهانها آن شب مهتاب و در صحرا سخن با ماه گفتن * ماه را با عارضت تشبيه كردن با بيانها
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2317 | سيد محمد باقر برقعى