سوداى محال
شوريده سرى دارم و آشفته خيالى * بر جاى نماندهست نه ذوقى و نه حالى
مسكين دلم ، آماجگه رنج و ملال است * هر روز غمى دارد و هر لحظه ملالى
يك سال نبودم ز غم آسوده به روزى * كى روز نشد خاطر من ، شاد به سالى
نه در پى اين شام سيه صبح سپيدى * نه در پى اين هجر دلآزار وصالى
افسوس كه با حسرت و افسوس سرآمد * دوران جوانى همه چون خواب و خيالى
نه برد لبم لذّتى از بوسهء يارى * نه ديد دلم عشوهاى از چشم غزالى
آن كام كه دل خواست نشد ممكنم از عمر * شد عمر گران بر سر سوداى محالى
از آه و فغان حاصلم اين گشت « صفايى » * گر « مويه چو مويى شدم ، از ناله چو نالى »
خيال دوست
با خيالت هر شبم تا صبح باشد داستانها * ز اندُه دل گفتگوها ، از غم دورى فغانها
شاهد شبزندهداريهاى من باشد همهشب * ديدهء شبزندهدار اختران ، بر آسمانها
گاه با ماه فلك گويم ز عشقت ماجراها * گاه با پروين فروخوانم ز حسنت ، داستانها
گاهى از مه بوسه بستانم به ياد عارض تو * گاهى از گيسوى شب جويم ز گيسويت نشانها
با پروبال خيال آيم چو پنهانى به كويت * بينم اندر آستانت خويش را در گلستانها
خاطراتى را كه از دوران عشقت ياد دارم * يكبهيك در پيش چشمم نقش بندد از زمانها
آن نخستين خندهء جانبخش روز آشنايى * كز حلاوت فارغم كرد از همه شيرين دهانها
آن شب مهتاب و در صحرا سخن با ماه گفتن * ماه را با عارضت تشبيه كردن با بيانها