نمىدانم
سراپا شوقم امّا نامهپردازى نمىدانم * به رنگ خامه آيين سخنسازى نمىدانم
من آن فطرت بلندم وسعتآباد محبّت را * كه در دام و قفس كوتاهپردازى نمىدانم
سبك روحم به رنگ شعله در بزم سخن امّا * به هر خار و خسى اينجا زبانبازى نمىدانم
فلك از سادهلوحى در پى سامان من باشد * من آن سيلم كه غير از خانهپردازى نمىدانم
من آن ديوانهء شوريده احوالم كه از طفلى * بجز شوريدگيهاى جنونبازى نمىدانم
فضاى عشق را آن طاير آشفته پردازم * كه در دام و قفس هم آشيانسازى نمىدانم
من و افتادگى اندر جهان همچون « صفاء الحق » * به غير از خاكساريها سرافرازى نمىدانم
اصل اشياء
مده آبروى از كف ، برِ هر بخيل و ناكس * كه به دست ديو ممسك كرم و عطا نباشد
هله بگسل اين علائق كه به شب چو دزد آيد * طمع حريف طرّار به بوريا نباشد
ز قد چسان نژندى ز قضا چرا گريزى * در و بام قلعه بندى به ره قضا نباشد
تو از اين سياهكاسه نخورى هريسه هرگز * كه به بند و كند و زندان مى و جوجه با نباشد
چو « صفا » ز خويش بگذر نظر رضاى بگشا * بنگر به اصل اشياء كه بجز خدا نباشد
اى دوست
اى دوست دلم ز غصّه تنگ آمده است * بر شيشهء دل ز دهر سنگ آمده است
بر من چو زمين و آسمان تنگ شده * گويى همهكس مرا به جنگ آمده است