تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2318

مساهمون:

ص٢٣١٨
آن تبسّمهاى جانبخش و اشارتهاى دلكش * كام دل شيرين كند ، از آرزوها ، آرمانها با تو رازى در ميان دارم كه خود ناگفته دانى * فاش اگر گويم همىترسم كه افتد بر زبانها جز تو اندر دل « صفايى » را نگنجد دلستانى * دل به زلف دل‌ستانت داد و رست از دل‌ستانها

آن شب . . .

آن شب كه نور ماه به صحرا فتاده بود * گيتى ز چهره پردهء ظلمت گشاده بود سيمابگون ، اشعّهء كمرنگ ماهتاب * بر كوه و دشت گونهء سيماب داده بود صحرا خموش و زمزمهء آب چشمه‌سار * مستىفزا چو بانگ نى و جام باده بود در چشمه مىنمود شنا عكس روى ماه * وان چشمه سر به دامن صحرا نهاده بود وندر كنار چشمه درختى به هر قدم * آرام در برابر ماه ايستاده بود ما مىشديم ، حلقه به هم كرده بازوان * شوق تو بر دلم درِ شادى گشاده بود راز نهان عشق همىرفت بر زبان * ماه و ستاره گوش به اين راز داده بود گه‌گه دم نسيم فشاندى به روى من * زلف تو را ، كه بر ، بر و دوشت فتاده بود در دل هنوز شاد « صفايى » از آن شب است * آن شب كه با تو روى به صحرا نهاده بود

گل وصال

خانه‌ام امشب ز ماه روى پروين روشن است * آسمان از غم بسوز ، امشب كه پروين با من است برق را خاموش ساز و شمع را گردن بزن * خانهء من از فروغ روى پروين روشن است در بهشت وصل امشب كامرانى مىكنم * كامران است آرى آنكو در بهشتش مسكن است امشب از آن گيسوى مشكين و اندام لطيف * بسترم پرسنبل است و دامنم پرسوسن است