آن تبسّمهاى جانبخش و اشارتهاى دلكش * كام دل شيرين كند ، از آرزوها ، آرمانها
با تو رازى در ميان دارم كه خود ناگفته دانى * فاش اگر گويم همىترسم كه افتد بر زبانها
جز تو اندر دل « صفايى » را نگنجد دلستانى * دل به زلف دلستانت داد و رست از دلستانها
آن شب . . .
آن شب كه نور ماه به صحرا فتاده بود * گيتى ز چهره پردهء ظلمت گشاده بود
سيمابگون ، اشعّهء كمرنگ ماهتاب * بر كوه و دشت گونهء سيماب داده بود
صحرا خموش و زمزمهء آب چشمهسار * مستىفزا چو بانگ نى و جام باده بود
در چشمه مىنمود شنا عكس روى ماه * وان چشمه سر به دامن صحرا نهاده بود
وندر كنار چشمه درختى به هر قدم * آرام در برابر ماه ايستاده بود
ما مىشديم ، حلقه به هم كرده بازوان * شوق تو بر دلم درِ شادى گشاده بود
راز نهان عشق همىرفت بر زبان * ماه و ستاره گوش به اين راز داده بود
گهگه دم نسيم فشاندى به روى من * زلف تو را ، كه بر ، بر و دوشت فتاده بود
در دل هنوز شاد « صفايى » از آن شب است * آن شب كه با تو روى به صحرا نهاده بود
گل وصال
خانهام امشب ز ماه روى پروين روشن است * آسمان از غم بسوز ، امشب كه پروين با من است
برق را خاموش ساز و شمع را گردن بزن * خانهء من از فروغ روى پروين روشن است
در بهشت وصل امشب كامرانى مىكنم * كامران است آرى آنكو در بهشتش مسكن است
امشب از آن گيسوى مشكين و اندام لطيف * بسترم پرسنبل است و دامنم پرسوسن است