تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2313

مساهمون:

ص٢٣١٣

پناهگاه صفا

ز يك تجلّى جانان ز قيد جان رستم * غنى شدم به نگاهى اگر تهيدستم ميان ما و تو ، زاهد بس است اين برهان * تو دستگير هوى من به عشق پابستم ز من مپرس كه مست و خراب از چه شدى * از او بپرس كه داد اين پياله بر دستم ز عشق باده‌پرستى چرا كناره كنم * در اين دوروزه غنيمت بود كه تا هستم رموز عشق نباشد به پيش هشياران * من اين معامله دانم كه متّصل مستم ز يك مشاهده دادم به دوجهان سه طلاق * ز قيد چار عناصر چو عارفان رستم ز پنج حس و از اين شش جهات و هفت جحيم * به هشت جنّت وحدت ز صدق پيوستم ز نه رواق ، ده و دو امام برحق را * پناهگاه « صفا » ز اهل ذوق دانستم

شمع كشته

به مرده‌دل ، غم پيرى دگر چه خواهد كرد * به شمع كشته نسيم سحر چه خواهد كرد ز غم گداخته‌ام با وجود بىهنرى * فلك به مردم صاحب‌هنر چه خواهد كرد ز دجله دجله سرشكم نمىشود مژه تر * صدف به قطرهء آب گهر چه خواهد كرد فريب مىدهدم هر نفس تمنّايى * هزار دام به يك‌مشت پر چه خواهد كرد به باد داده هوس ذرّه‌ذرّه خاكم را * هواى عشق به اين بوم و بر چه خواهد كرد هزار رنگ برآورد ، حيرت نگهم * دلم به چشم پريشان نظر چه خواهد كرد چه منّت است « صفا » را ز ناخدا در بحر * به كشتيى كه ندارد خطر چه خواهد كرد

خواب دراز

هرگز برون ندادم از سينه ، راز خود را * در پرده مىنوازم پيوسته ساز خود را رنگ شراب گلگون بر شيشه‌ام زند سنگ * ديده‌ست تا در آتش رنگ گداز خود را بر آستان نازش ، افتاده‌اى نديدم * كز نقش پا كند فرق روى نياز خود را امّيد دلنوازى زان تندخو چه حرف است * من خوب مىشناسم پرخشم و ناز خود را شرمنده‌ام ز تقوا با آنكه چون صراحى * كردم ز ساغر مى ، مهر نماز خود را بس كن « صفا » ز غفلت تا چند عذرخواهى * تا كى كنيم تعبير ، خواب دراز خود را