تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2311

مساهمون:

ص٢٣١١

افسانه

تا نوعروس باغ ز رخ پرده برگرفت * ساغر به دست لاله ز خون جگر گرفت هر گوهرى كه درج دل اندوخت روز و شب * خون گشت از فراق و ره چشم تر گرفت خرّم كسى كه شب همه‌شب با خيال دوست * بيدار ماند و كام ز جام سحر گرفت افسون چشم مست تو شد تا كه مرغ جان * افسانه گشت و ملك جنون زير پر گرفت ره آن كسى كه يافت به بزم وصال دوست * جز مهر او دل از همه آفاق برگرفت از دست پير ميكدهء عشق جام مى * با ياد چشم مست بت سيمبر گرفت نوشيد آنكه باده ز خمخانهء الست * جانش ز نور عشق و صفا زيب و فر گرفت واقف به رمز و راز محبّت كجا شود * آن‌كس كه غير عشق طريق دگر گرفت آتش به سينه‌اى كه به دشت جنون گذشت * چون آفتاب قصّهء او بحر و برّ گرفت هركو كه دل سپرد به مهر وفاى دوست * جام بلا ز دست قضا و قدر گرفت يك جرعه تا ز جام محبّت « صفا » كشيد * پيرانه سر نشاط جوانى ز سر گرفت

سوگند

به مستان مى و ميخانه سوگند * به سوداى دل ديوانه سوگند به سوز و ساز شمع مجلس‌افروز * به جان‌افشانى پروانه سوگند به جانبازان راه عشق و مستى * به ناز و عشوهء جانانه سوگند به لعل مىپرست نوشخندان * به دور گردش پيمانه سوگند به پير مىفروش جام در دست * كه شد آباد از او ميخانه سوگند به يكرنگى ، به يكرنگان عالم * به اوج همّت مردانه سوگند « صفا » را رنگ و تزوير و ريا نيست * به دير و كعبه و ميخانه سوگند