تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2310

مساهمون:

ص٢٣١٠
پرده در پرده نقش دوست نشست * در حريم نگارخانهء دل عقل صلح و « صفا » نمىخواهد * در ميان من و ميانهء دل

حلقهء عشّاق

تا پرتو خورشيد سحر هم‌سفر ماست * دامان فلك در گرو بال‌وپر ماست بس خون دل از ديده به دامان چمن ريخت * رنگين دل هر غنچه ز خون جگر ماست از خويش برون رفتن و بى خود شدن از خويش * در مرتبهء سير و سياحت سفر ماست در پرده نهان چند توان راز غم عشق * اشك بصر و شور جنون پرده در ماست هرچند كه در دامگه خاك اسيريم * با بال نظر زان‌سوى گردون گذر ماست خاكيم ولى آب رخ گوهر هستى * آويزهء گوش فلك از چشم تر ماست گر پير مغان راه دهد باده‌كشان را * « از ورد دعاى شب و آه سحر ماست » با قافلهء عشق روانيم شب و روز * تا بارگه دوست ، جنون راهبر ماست اين آتش توفنده كه در خرمن مهر است * برقى ز شرار نفس شعله‌ور ماست در حلقهء عشّاق سراپردهء اسرار * اين بىخبر از خويش شدنها خبر ماست در راه طلب نيست غمى اهل « صفا » را * تا پير جنون مرشد صاحب‌نظر ماست

خاك‌نشينان

تا خاك‌نشينان خرابات مغانيم * كى در طلب سيم و زر و نام و نشانيم آوارهء صحراى جنونيم چو مجنون * شيداى ز خود رفته و رسواى جهانيم با آتش غم سوخته و ساخته عمريست * داغيم كه در سينهء ايّام نهانيم در مسجد و بتخانه هواخواه رخ دوست * در ميكده از طايفهء دُردكشانيم چون نى به نوا دم‌به‌دم از شور غم عشق * از پرده برون آور اسرار زمانيم سرمستى ما از كرم باده‌فروش است * از دامن او دست كشيدن نتوانيم چون گرد شتابنده در اين دشت توانسوز * سرگشته به ياد حرم پير مغانيم هم زاهد صالح شده هم كافر طالح * در محفل عشّاق هم اينيم و هم آنيم در صومعه ما خاك‌نشينان فلك‌سير * تن كاسته در پرورش روح و روانيم در گوشه ميخانه « صفا » با مدد عشق * بنشسته و در سير جهان گذرانيم