تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2309

مساهمون:

ص٢٣٠٩
پير روشن‌روان ز راه صواب * تا كه گيرد مرا ز ديده حجاب كرد اشارت به زمرهء اصحاب * « گفت جامى دهيدش از مى ناب » « گرچه ناخوانده باشد اين مهمان » * پاكبازان رند باده‌پرست همه از بادهء محبّت مست * من به دام هواى خود پابست « ساقى آتش‌پرست و آتش‌دست » * « ريخت در ساغر ، آتش سوزان » گاه بودم اسير شك و يقين * گاه پابند مذهب و آيين بستدم باده زان بت سيمين * « چون كشيدم نه عقل ماند و نه دين » « سوخت هم كفر از آن و هم ايمان » * گشتم آسوده از تهيدستى راه بردم به عالم هستى * سوى بالا شدم از اين پستى « مست افتادم و در آن مستى » * « به زبانى كه شرح آن نتوان » قَدَرم يار گشته بود و قضا * راه بردم به جمع اهل صفا چونكه جان پاك شد ز رنگ و ريا * « اين سخن مىشنيدم از اعضا » « همه حتّى الوريد و الشّريان » * « كه يكى هست و هيچ نيست جز او وحده لا إله الّا هو »

فسانهء دل

بس‌كه پنهان كنم فسانهء دل * بشكند بار درد شانهء دل دل ز ما برده‌اى و مىگيرد * روز و شب طفل جان بهانهء دل حلقهء زلف و خال هندويت * بوده تا بوده دام و دانهء دل در خم پيچ‌وتاب گيسويش * خوش بود قصّهء شبانهء دل گاه‌وبيگاه ديده گيرد وام * گوهر اشك از خزانهء دل به هواى تو مىزند آتش * عشق جانسوز جاودانهء دل جان اسير تن است و كاش نبود * قفس سينه آشيانهء دل روز و شب مرغ جان ز پردهء عشق * مىدهد گوش بر ترانهء دل بنگر از شور عشق توفانى * ژرف درياى بىكرانهء دل