پير روشنروان ز راه صواب * تا كه گيرد مرا ز ديده حجاب
كرد اشارت به زمرهء اصحاب * « گفت جامى دهيدش از مى ناب »
« گرچه ناخوانده باشد اين مهمان » * پاكبازان رند بادهپرست
همه از بادهء محبّت مست * من به دام هواى خود پابست
« ساقى آتشپرست و آتشدست » * « ريخت در ساغر ، آتش سوزان »
گاه بودم اسير شك و يقين * گاه پابند مذهب و آيين
بستدم باده زان بت سيمين * « چون كشيدم نه عقل ماند و نه دين »
« سوخت هم كفر از آن و هم ايمان » * گشتم آسوده از تهيدستى
راه بردم به عالم هستى * سوى بالا شدم از اين پستى
« مست افتادم و در آن مستى » * « به زبانى كه شرح آن نتوان »
قَدَرم يار گشته بود و قضا * راه بردم به جمع اهل صفا
چونكه جان پاك شد ز رنگ و ريا * « اين سخن مىشنيدم از اعضا »
« همه حتّى الوريد و الشّريان » * « كه يكى هست و هيچ نيست جز او
وحده لا إله الّا هو »
فسانهء دل
بسكه پنهان كنم فسانهء دل * بشكند بار درد شانهء دل
دل ز ما بردهاى و مىگيرد * روز و شب طفل جان بهانهء دل
حلقهء زلف و خال هندويت * بوده تا بوده دام و دانهء دل
در خم پيچوتاب گيسويش * خوش بود قصّهء شبانهء دل
گاهوبيگاه ديده گيرد وام * گوهر اشك از خزانهء دل
به هواى تو مىزند آتش * عشق جانسوز جاودانهء دل
جان اسير تن است و كاش نبود * قفس سينه آشيانهء دل
روز و شب مرغ جان ز پردهء عشق * مىدهد گوش بر ترانهء دل
بنگر از شور عشق توفانى * ژرف درياى بىكرانهء دل