دولت عشق و جنون آسان نمىآيد به دست * كامبختى بين كه هم آن و هم اين داريم ما
سرو را مانيم در طبع جهان آزادهايم * لاله را مانيم و خوى آتشين داريم ما
تا كه برخيزد نصيب ما خزان غمفزاست * تا كه بنشيند بهار دلنشين داريم ما
شرمساريهاست حاصل ابر باران ديده را * ريزد ار اشكى كه اندر آستين داريم ما
نيست جز مهر و وفا اهل « صفا » را مايهاى * خاطر آسودهاى از قهر و كين داريم ما
آرزوى گمشده
شيرازهء حياتى و با ناز مىروى * از ما چه ديدهاى كه به شيراز مىروى
آبادى سراچهء اميد از تو بود * آهسته رو كه خانهبرانداز مىروى
با ما نساختى ز چه ، اى مايهء اميد * با بخت سازگار چه ناساز مىروى
اى آرزوى گمشده باز آمدى چرا * وى بخت نورسيده چرا باز مىروى
معشوقهء « صفا » شدهاى تا جفا كنى * سنگين دل منى كه سبكبار مىروى
ترجمهء منظوم از اثر لرمانتف
ساغر عمر
از ساغر عمر چشم بسته * عمريست كه جرعهنوش و مستيم
با مستى آن چو آشناييم * بيگانه ز عقل و هوس هستيم
* *
گه چون دل ساغريم خونين * گه چون لب ساغريم خندان
آوخ كه ز اشك ما شود تر * هردم لبهء طلايى آن
* *
چون پرده برافتد از ميانه * زان پيش كه پيك مرگ آيد
يكباره حقايق زمانه * رخسارهء خويش مىنمايد
* *
آنگاه عيان شود كه ايّام * كارش همه جز ريا نبوده
هم بوده تهى ز باده ساغر * هم ساغر از آنِ ما نبوده