حكايت ازيادرفته
من چيستم ؟ حكايت از ياد رفتهاى * تصويرى از جوانى بربادرفتهاى
صيد ز دست رفتهء سربار زندگى * با پاى خويش در پى صيّاد رفتهاى
من كيستم ؟ ز كوى مرادى كه جاى توست * ناشاد باز گشتهاى و شاد رفتهاى
در شورهزار هجر تو محبوس ماندهاى * در گلشن خيال تو آزاد رفتهاى
كى ديده چشم كس به خرابات عاشقى * چون من خراب آمده ، آباد رفتهاى
ياد « صفا » ز خاطرهها كى رود كه گفت * من چيستم ؟ حكايت از ياد رفتهاى
عشق پايدار
سر خيل تشنگان لب نوش او منم * آن قصّهاى كه گشته فراموش او منم
صبح اميدبخش و نشاطآور من است * شام هراسآور و خاموش او منم
در عين وصل خاطر آشفتهاى مراست * آشفته موى ريخته بر دوش او منم
چشم انتظار صبح بود شمع نيمجان * چشم انتظار صبح بناگوش او منم
پنداشت مست بادهام آن مست جام ناز * غافل كه مست نرگس مدهوش او منم
باشد جفا اگر خطا با « صفا » و ليك * اى عشق پايدار ! خطاپوش او منم
غم جانكاه
خواهم ز خدايم كه به دلخواه بميرم * يعنى كه تو را بينم و آنگاه بميرم
آن شبنم پاكم كه به گلزار طبيعت * ناگه به وجود آمده ناگاه بميرم
اى عشق ز جان من دلخسته چه خواهى ؟ * بگذار كه با اين غم جانكاه بميرم
آن به كه در اين وادى پرپيچوخم عمر * گمراه به سر برده و گمراه بميرم
شمعم من و روى تو اميد سحر من * مپسند كه ناديده سحرگاه بميرم
مىگفت « صفا » زنده و جاويد منم من * روزى كه به دلخواه تو ، اى ماه بميرم
خوى آتشين
تا دلى غمپرور و دردآفرين داريم ما * لذّت غمهاى عالم را قرين داريم ما
بهر ما ، دريادلان تنگ است چون موج اين محيط * از فشار زندگى چين بر جبين داريم ما