تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2299

مساهمون:

ص٢٢٩٩
شادى ار نيست به دوران غم او نيز خوش است * حيف از آن دل كه بر او چاشنى غم نرود چشم نمناك نشان از دل آگاه دهد * اين نه آن جزع فسرده‌ست كز او نم نرود ما ز گمنامى خود گرچه ملوليم ولى * خرّم آن است كز او نام به عالم نرود

باقى ايّام

حالتى بود و غمى بود و دمى بود و شبى * اشكى و آهى و افسوسى و تابى و تبى خاطر يار عزيزى و رفيق كهنى * ياد شبهاى نشاطى غم روز طربى حاصل عمر همين بود و ندانم پس از اين * به چه امّيد توان داشت هواى طلبى شحنهء ظالم ايّام برايم نگذاشت * هرچه از كهنه و نو بود متاع و سلبى يا به غارتگرى صيف و شتايى پر بود * يا به يغماى صباحى و به تاراج شبى رفت از جان غرامت‌زده شوق شعفى * نيست در خاطر غم‌ديده نشاط شغبى يا رب اين باقى ايّام مرا نورى بخش * سببى سازده اى سازدهء هر سببى

به ياد من

چو زين خاكدان چشم كردم فراز * فروبستم اين دفتر حرص و آز در آن جاى خفتم كه جاى من است * يكى تنگ و تارى سراى من است به ياد دل من به آب روان * ببينيد در لاله و ارغوان مپوييد بر خاك من هيچ‌گاه * وز اين ره به جانم مجوييد راه كه من ز آنچه جوييد آن‌سوترم * وز آنها كه گوييد نيكوترم . . .

دمدمهء حرص

ز بس‌كه جان گرامى نشست در غم او * به غير ماتم و غم كس نمانده همدم او هزار زخم ملامت نشست بر دل‌ريش * به يك نگاه نديده‌ست ليك مرهم او سيه سپيد نگردد به جهد ، و ليك مرا * سپيد گشت دو چشم سيه به ماتم او ز روزگار شباب آيتى نماند مگر * شبان تيرهء حرمان و شام مظلم او دلم ز دمدمهء حرص جانگزاى گرفت * خوش آنكه ملك قناعت بود مسلّم او