شادى ار نيست به دوران غم او نيز خوش است * حيف از آن دل كه بر او چاشنى غم نرود
چشم نمناك نشان از دل آگاه دهد * اين نه آن جزع فسردهست كز او نم نرود
ما ز گمنامى خود گرچه ملوليم ولى * خرّم آن است كز او نام به عالم نرود
باقى ايّام
حالتى بود و غمى بود و دمى بود و شبى * اشكى و آهى و افسوسى و تابى و تبى
خاطر يار عزيزى و رفيق كهنى * ياد شبهاى نشاطى غم روز طربى
حاصل عمر همين بود و ندانم پس از اين * به چه امّيد توان داشت هواى طلبى
شحنهء ظالم ايّام برايم نگذاشت * هرچه از كهنه و نو بود متاع و سلبى
يا به غارتگرى صيف و شتايى پر بود * يا به يغماى صباحى و به تاراج شبى
رفت از جان غرامتزده شوق شعفى * نيست در خاطر غمديده نشاط شغبى
يا رب اين باقى ايّام مرا نورى بخش * سببى سازده اى سازدهء هر سببى
به ياد من
چو زين خاكدان چشم كردم فراز * فروبستم اين دفتر حرص و آز
در آن جاى خفتم كه جاى من است * يكى تنگ و تارى سراى من است
به ياد دل من به آب روان * ببينيد در لاله و ارغوان
مپوييد بر خاك من هيچگاه * وز اين ره به جانم مجوييد راه
كه من ز آنچه جوييد آنسوترم * وز آنها كه گوييد نيكوترم . . .
دمدمهء حرص
ز بسكه جان گرامى نشست در غم او * به غير ماتم و غم كس نمانده همدم او
هزار زخم ملامت نشست بر دلريش * به يك نگاه نديدهست ليك مرهم او
سيه سپيد نگردد به جهد ، و ليك مرا * سپيد گشت دو چشم سيه به ماتم او
ز روزگار شباب آيتى نماند مگر * شبان تيرهء حرمان و شام مظلم او
دلم ز دمدمهء حرص جانگزاى گرفت * خوش آنكه ملك قناعت بود مسلّم او