تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2297

مساهمون:

ص٢٢٩٧
ز فرّ بهارى شنيدم كه باز * جوان گردد اين روزگار كهن بيابد ز نو رونق و فرّ و آب * چو آراسته بتكده برهمن شود باغ چون دخترى شوخ چشم * براندازد آن جامهء شوخكن
* *
از اين خرّمى هركه را بهره‌ايست * نباشد جز از تيرگى بهر من ز تابيدن مه جهان خرّم است * ز ناديدنش من به سوك و حزن نيارد ز دود از دلم درد و رنج * نه لاله بهارى نه سبزه چمن مرا گرچه دارد زمانه به درد * مرا گرچه دارد جهان در محن ننالم ز بدخويى روزگار * وز اين ناتوان گير عاجز فكن ولى در جهانم يكى آرزوست * كه : « بينم رخ مادر خويشتن »

جستجو

به زارى خواند امشب مرغ شبگير * مگر او را غمى تازه‌ست در سر ز شب چندى نماند و هست بر جاى * به دريا بر هنوز آن تيره‌چادر
* *
ندارد « مانش » از غير از نالهء زار * چو غمگين مادر گم‌گشته‌فرزند مگر او را چو من باريست بر دل * ز يارى ، لعبتى طنّاز و دلبند
* *
كف آرد بر لب و غرّد چو شيرى * كه بگشايند از او بند و سلاسل بتازد چون هيونى مست و آيد * ز راه دور و درغلطد به ساحل
* *
دگرگون ناله‌اى خيزد ز هر موج * چنان كز كودك گم‌كرده‌رهبر شكايتهاست گويا زين شب شوم * مر اين اطفال دريا را به مادر
* *
چو خيزند و جهند از بيم گردد * جهان از تابشان لرزه سراسر بغلطد زورق گردنده بر آب * بسان كشتى بشكسته لنگر
* *