تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1547

مساهمون:

ص١٥٤٧
دلم گرفت از اين روزگار سفله‌نواز * وز آن كسان كه بر اين سفله ، مهرورزانند به خطوخال نكويان شهر ، دل مسپار * كه رهزن دل و دين ، آفت تن و جانند گشايش ار طلبى از خدا طلب ، كه بشر * گشايش گره از كار خويش نتوانند مبين ز اختر و گردون ، سياه‌روزى خويش * كه اين دو ، مصلحت كار خود نمىدانند گله ز كار قضا و قدر مكن « رضوان » * كه در امور خود اين هر دو نيز حيرانند

راز آشكار

رميدى از چه از من همچو آهوى تتار آخر ؟ * بريدى رشتهء مهر و وفا اى گل‌عذار آخر ز دستت خوب دادى دوستان خويشتن جانا * كشيدى پاى خود از خانه‌ام بيگانه‌وار آخر به پاى سروبالايت بسى خون جگر خوردم * ندانستم درخت سرو ، ننشيند به بار آخر جوانا ! در حذر مىباش از آه دل پيران * خدنگ آه از پا بفكند اسفنديار آخر جدا شد دستم از دامان وصلت ، دلبرا ديدى * به دام و بند هجران تو ، گرديدم دچار آخر ؟ خوشا آن روزگار خوش كه بودى در كنارم خوش * گرفتى از جفاى چرخ دون از ما كنار آخر ز عشقت همچو پروانه ، شدم در دهر افسانه * به گيتى گشت همچون شمع ، رازم آشكار آخر مشو مغرور بر حسنت ، نظر بر گوشه‌گيران كن * ز دود آه من آيينه‌ات گيرد غبار آخر من و صبر و شكيبايى ، كه باشد كار بيجايى * ز هجر يار كى باشد به دل صبر و قرار آخر ؟ ز حال عاشقت « رضوان » ، نپرسى ازچه‌رو اى جان ؟ * نگيرى از چه از عاشق خبر اى گل‌عذار آخر ؟