گر بود بهر فريب خلق اين تحت الحنك * خود بده انصاف ، كاو صد بدتر از زنّار نيست ؟
دركش اى « رضوان » زبان ، حرف حسابى كم بزن * هركه حق گويد ، مگر جايش فراز دار نيست ؟
حقّ نمك
كسى كه عيب تو را در بر تو بشمارد * مسلّم است وجود تو دوست مىدارد
دريغ جان و دل خويشتن مكن زان دوست * كه قدر صحبت و حق نمك نگه دارد
نمىبرد سر مويى زيان ز خرمن خويش * كسى كه در دل خود تخم دوستى كارد
طواف خانهء كعبه چه سود حاجى را ؟ * بگو كه يك دل بشكستهاى به دست آرد
مريز آبروى خود به پيش هر ناكس * كه در جواب تو پشت و گوش و سر خارد
دو روز هركه شود پادشاه كشور حسن * نه مردمى است دل مردمان بيازارد
حقيقت من و زاهد ، گهى شود معلوم * كه دست غيب از اين راز پرده بردارد
ز وصل دوست ، توانم گرفت كام دلى * اگر رقيب جفاكار و زشت بگذارد
نمىدهم سر مويش به حورى و رضوان * پرىوشى كه به دل ذرّهاى وفا دارد
نرخ بوسه
طاير جان عزيزم سخت افتاده به بندت * همچو صيد لاغرى هستم اسير و پايبندت
فكر ديدار رخت هرگز نمىآرم به خاطر * بس لطيف و نازكى ، ترسم ز فكر آيد گزندت
دانه از خال و ز زلفت دام ، در را هم ميفكن * با تمام زيركى ، نتوان گريزم از كمندت
نازنينا ، مركب نازت سر نعشم متازان * خون عاشق شوم باشد ، افكند از پا سمندت
بوسه نرخ جان شيرينم خريدارم ، كرم كن * از رخ همچون گل خود ، وز لبان همچو قندت