تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1549

مساهمون:

ص١٥٤٩
گر بود بهر فريب خلق اين تحت الحنك * خود بده انصاف ، كاو صد بدتر از زنّار نيست ؟ دركش اى « رضوان » زبان ، حرف حسابى كم بزن * هركه حق گويد ، مگر جايش فراز دار نيست ؟

حقّ نمك

كسى كه عيب تو را در بر تو بشمارد * مسلّم است وجود تو دوست مىدارد دريغ جان و دل خويشتن مكن زان دوست * كه قدر صحبت و حق نمك نگه دارد نمىبرد سر مويى زيان ز خرمن خويش * كسى كه در دل خود تخم دوستى كارد طواف خانهء كعبه چه سود حاجى را ؟ * بگو كه يك دل بشكسته‌اى به دست آرد مريز آبروى خود به پيش هر ناكس * كه در جواب تو پشت و گوش و سر خارد دو روز هركه شود پادشاه كشور حسن * نه مردمى است دل مردمان بيازارد حقيقت من و زاهد ، گهى شود معلوم * كه دست غيب از اين راز پرده بردارد ز وصل دوست ، توانم گرفت كام دلى * اگر رقيب جفاكار و زشت بگذارد نمىدهم سر مويش به حورى و رضوان * پرىوشى كه به دل ذرّه‌اى وفا دارد

نرخ بوسه

طاير جان عزيزم سخت افتاده به بندت * همچو صيد لاغرى هستم اسير و پايبندت فكر ديدار رخت هرگز نمىآرم به خاطر * بس لطيف و نازكى ، ترسم ز فكر آيد گزندت دانه از خال و ز زلفت دام ، در را هم ميفكن * با تمام زيركى ، نتوان گريزم از كمندت نازنينا ، مركب نازت سر نعشم متازان * خون عاشق شوم باشد ، افكند از پا سمندت بوسه نرخ جان شيرينم خريدارم ، كرم كن * از رخ همچون گل خود ، وز لبان همچو قندت
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 1549 | سيد محمد باقر برقعى