نرم خواهم كرد قلب سنگ تو با گريه آخر * رام خود خواهم نمودن با دو صد اندرز و پندت
گفت « رضوان » آفرين بر طبع موزون چو آبت * مىرساند عاقبت جايى تو را طبع بلندت
كوى نگار
صبا ، گر بگذرى از لطف در كوى نگار ما * بده از جاى ما بوسه به خاك پاى يار ما
بگو يادى كن اى شيرين شيرينلب ز فرهادت * چرا آخر نمىپرسى ز قلب بىقرار ما ؟
اگر خواهى ز حال من ، بزن بر گيسويت شانه * كه باشد زلف مشگينت گواه روزگار ما
رسيده جان به لب از غم ، طبيبا بر سرم بگذار * مفرما بيش از اين غفلت تو از احوال زار ما
خوش آن ديده كه هر شام و سحر روى تو مىبيند * ز فيض ديدنت محروم ، چشم اشكبار ما
خبر دارى نگار من ز كار و بار « رضوانت » ؟ * چو زلفت درهم و برهم پريشان است كار ما