به ياد نيزار هامون
سيستان ، زادگه پاك من است * آرى اين خاك چو جانم به تن است
موطن پاكدلان است اينجا * مهد گردان و يلان است اينجا
سام و رودابه در اين خاك درند * زال و تهمينه در اين رهگذرند
رستم پيلتن آن زادهء پاك * سر نهاده ز شرف بر اين خاك
اوست گر زادهء فردوسى طوس * هست آثار و شواهد ملموس
سيستانيست به جان رزمنده * روز هيجاست بسى بالنده
پاى تيمور به زابل شد لنگ * هم ز پيكان و هم از قلواسنگ
فرّخى زبده سخندان و اديب * شاهواريست در اين بحر غريب
گر ز مسعود ستايش مىكرد * ثروت و مال نيايش مىكرد
ليك پرمغز به توصيف بهار * گفت از دامن دشت و كهسار
توسن شعر و ادب را هى كرد * با سخن اسب حريفان پى كرد
پور صفّار همان گرد دلير * بين چسان تاخت به تازى چون شير ؟
بهر احياى وطن كرد قيام * تا كند پاك زمين ، از « اصنام »
سيستان سنگر تقوا باشد * پايگاه شرف ما باشد
شورهزارش ، به خدا رشك جنان * « قلعهء سوخته » اش مأمن جان
روستايش شده گر ويرانه * مانده در حسرت آب و دانه
هيرمندش تهى از آب شده * تهى از گوهر ناياب شده !
گر ز هامون تو گذر بنمايى * گره از عقدهء دل بگشايى
« سابورى » نام همان « هامون » است * كز عطش طالع او وارون است
روزگارى نى و نيزارى داشت * گلّهها ، دام و علفخوارى داشت
آوخ ، از بخت بد « سابور » شاه * نى و دامش شده يكباره تباه
« كوه خواجه » ست مرا سنبل عشق * نى و نيزار ، مرا چون گل عشق
گر « ميان كنگى » ماندهست كوير * كشتزارش همه پژمان و حقير
« پشت آب » از عطش ار بىتاب است * « شيب آب » ار نگران آب است
« شهركى - ناروئى » ار بىحاصل * برزگر خانهنشين و عاطل
صادراتش همه گر شد نابود * وارداتيش دمادم افزود !