نگار پاىبرجا
دلا ، در كوى خوبان شو ، مه ما را تماشا كن * به تاريكى نشين و روشنايى را تماشا كن
تويى آيينهدار روى خوبان در جهان اى دل * ز رنگ ريب و شك ، آيينهء خاطر مصفّا كن
به دفع عيب خود مىكوش و عيب ديگران مىپوش * هرآنچه مىتوانى خويش را پاك و مبرّا كن
به گرد يار هرجايى مگرد اى دل زيان دارد * دلوجانت به قربان نگارى پاى برجا كن
من آن روزى كه ديدم چشم مستت را ، به خود گفتم : * برو « رضوان » دل خود ، بهر خون خوردن مهيا كن
محرم اسرار نيست
من مهين فرزند كارم ، سستىام در كار نيست * افتخار من به كار و ، كار و كوشش عار نيست
از براى هر مقامى لايق و شايستهام * اى دريغا ، يار با من بخت بدكردار نيست
چند بايد خوار بودن پيش هر خار و خسى ؟ * اندر اين گلشن گلى كو ، كاو قرين خار نيست ؟
فكرهاى روشنى باشد به كانون سرم * با كه گويم راز خود ؟ كس محرم اسرار نيست ؟
گر شود بر كام هر ناكس جهان دونپرست * اعتبارى بر وفا و مهر اين غدّار نيست
خوابآلوده ، اسير بند دنياى دنيست * پايبند بند دنيا ، بندهء هشيار نيست
خودستايى ، خودپرستى چند ؟ اى نادان برو ! * خويش ديدن ، خودپرستى ، شيوهء هشيار نيست