من كه از جور روانكاه نگار * دادهام از كف قرار و آرزوى
من كه دارم ديدهاى پرخون و اشك * من كه دارم گونهاى بىرنگ و بوى
من كه بر لب مهر خاموشى زدم * در نهان ، در سينه دارم هاىوهوى
من كيم ؟ ديوانهء آن لعل لب * من كيم ؟ پروانهء آن شمعروى
من كيم ؟ بيچارهاى گمكردهراه * من كيم ؟ آوارهاى از شهر و كوى
من به دل گويم كه دست از من بدار * دل به من گويد كه دست از من بشوى
من وفادارى نديدم همچو خويش * من جفاكارى نديدم همچو اوى
مهر اگر خواهى بيا از من بخواه * قهر اگر جويى برو از وى بجوى
دستم شكست « 1 »
دستم شكست و گشت حمايل به گردنم * پاداش كار نيك همه عمر كردنم
دستى كه دور بود چو فكر من از كژى * دستى كه پاك بود چو چشمم چو دامنم
دستى سبك ز مال و ليكن گران به فضل * دستى به گاه فيض چو دريا و معدنم
دستى كه بار از سر هر دوش مىگرفت * سربار دوش من شده و بار گردنم
دستى كه زنگ غم ز دل دوست مىزدود * زنگار غم نشسته از آن بر دل و تنم
دستى كه بس چراغ فرا راه خلق داشت * تاريك كرده است چو شب روز روشنم
دستى كه باز كرده گرهها ز كارها * گچبند گشته گچ شده دستآورنجنم
دستى كه بهر آز نشد سوى كس دراز * دارد نياز تاش به گردن درافكنم
دست چپم شكست كه مىزد به گاه خير * پهلو به دست راست كه من چون تو ذوفنم
دستم شكست بارى بر رغم ميل دوست * دستم شكست ، آرى بر كام دشمنم
* * دستم شكست چرخ ستمگر كه بشنود * آه و فغان و ناله و فرياد و شيونم
افراسياب من شده اين چرخ و دمبهدم * در چاه فتنه مىفكند همچو بيژنم
هامش
( 1 ) - سالهاى پيش دست استاد شكست و دوست و همشهرى عزيزش ، پزشك حاذق و جراح عاليقدر ، دكتر محمود لطفى آن را از راه مهر و لطف درمان كرد . اين قصيده را بدان مناسبت و به قصد سپاسگزارى از آن بزرگوار سروده است .