جعد سيسنبر زُرفين شود و مشكين * ديدهء نرگس پرخواب و خمار آيد
طرّهء سنبل و گيسوى بنفشه ، نيز * پر ز تاب آيد و بىعيب و عوار آيد
باد رامشگر و مرغان همه خنياگر * زان تغنّى به طرب بيد و چنار آيد
سرو آزاد شود ، ناژ به شور افتد * پرزنان نغمهسرا قمرى و سار آيد
از دلِ هامون فريادِ تذروِ نر * از سر گلبن آواى هزار آيد
كبك را بينى با جفت به كوه و در * با خرام آيد و در بوس و كنار آيد
پوپك از شوق كله بر فلك اندازد * كوكو از شادى بىتاب و قرار آيد
صلصل آواز برآرد كه بهار آمد * هدهد آرد خبرى خوش كه نگار آيد
اين چه بهاريست ؟ « 1 »
اين چه بهاريست مرگريز و غمانگيز * گرمفزاى و روانگزاى و بلاخيز
بايد آرد بهار شادى و عشرت * بايد باشد بهار نغز و دلاويز
بايد ريزان شود سحاب به كهسار * بايد جوشان شوند چشمه و كاريز
بايد گلخن شود ز لاله چو گلشن * بايد هامون شود ز سبزه چو پاليز
بايد گل بشكفد به گلبن بسيار * بايد گردد عروس گل هوسانگيز
بايد بلبل سرود عشق بخواند * و آتش عشّاق شعلهور شود و تيز
بايد ساغر شود ز باده لبالب * بايد مينا شود ز صهبا لبريز
بايد مردم در سرور بكوبند * ز آنسوى نيريز تا فراسوى تبريز
اين چه بهاريست جانشكار و روانكاه * غصّهفزاى و غمآور و تعبآميز
هردم خواند مرا به ماتم و اندوه * گويد اى دون ز شادمانى بگريز
گويد از لب نشان خنده فروشوى * گويد سيلاب خون ز ديده فروريز
روزى خواند مرا به ماتمِ « فرزان » « 2 » * ماتم آن مرد دين و دانش و پرهيز
روز دگر آردم يكى خبر هول * جانشكر و جانگداز و سهم و بلابيز
مرگ « فروزانفر » آن بديع زمانه * صاحب آن علم و راى و بينش و تمييز
هامش
( 1 ) - اين قصيده را در سوگ و رثاى استاد بزرگ دانشمند شادروان بديع الزمان فروزانفر سروده است .
( 2 ) - شادروان سيد محمد فرزان در اواخر فروردين 1349 روى در نقاب خاك كشيد و زندهياد فروزانفر در نيمهء ارديبهشتماه همان سال چشم از جهان بربست .