آن ديدهء خمارى عبهر بين * او را از آن دو نرگس شهلا كن
وان غنچهء به ناز گشوده لب * بنگر ، وز آن دهان شكرخا كن
از جعد تابدادهء سيسنبر * او را دو طرّه زلف چليپا كن
بر رغم زال جادوى دى ماهى * او را چو نوعروسان آرا كن
رويش چو برف دى مه سيمينساز * مويش به گونهء شب يلدا كن
آن قطرهء ز دودهء باران را * در گوش وى چو لؤلؤ لالا كن
وان دانههاى گوهر شبنم را * در گردنش چو عقد ثريّا كن
آنگه به روى اين « بت نوآيين » * ديرينه مى به ساغر مينا كن
تا زندباف گنج فريدون زد * از شاخ بيد چنگ نكيسا كن
تا برفروخت آتش سورى گل * ياد از سرودهاى اوستا كن
دلهاى مرده را به نوا آور * كارى چو كار مهر و مسيحا كن
در جام لاله بادهء گلگون ده * از بوى گل بخور مطرّا كن
بزداى زنگ غم ز دلت با مى * دل را چو روى آينه تابا كن
تا نشكند زمانه دل ما را * بشكن دل زمانه و غوغا كن
آسايش دو گيتى تا يا بى * بارى به قول « خواجهء » دانا كن
با دوستان خويش مروّت دار * با دشمنان خويش مدارا كن « 1 »
من چه كردم ؟
من چه كردم تا ز من برتافت روى * دلبر نوشينلب زنجيرموى
من چه كردم تا كه مهر از من بريد * آن نگار زودرنج تندخوى
من چه كردم تا مرا از ياد برد * آن بت نامهربان كينهجوى
من چه كردم جز وفادارى به دوست * گر گناهى كردهام جز اين بگوى
من كه در راهش به دادم نام و ننگ * من كه در پايش فشاندم آبروى
من كه از بيداد بىپرواى يار * خيل غم تازد به من از چارسوى
هامش
( 1 ) - با استفاده از مضمون اين معروف شعر خواجه حافظ شيرازى :آسايش دو گيتى تفسير اين دو حرف است * با دوستان مروّت ، با دشمنان مدارا