گيرم كنون قيامت و اينت بود خطاب * كان فى المثل چرا به جهان پارسا نبود
دانى كه پاسخ آيدت از بنده كاى عليم * ما را به پيشگاه حقيقت خطا نبود
اندازه بشر تو گرفتى چه بايدش * موزون به قدّ او ز ورع گر قبا نبود
هر بيش و كم ز ما بود ار جور را روا * پس بيش و كم ز بهرهء دانش روا نبود
جرم و خطاست بر همه يكسان و از چه روى * بر خلق عقل را به تساوى عطا نبود
با اختلاف موهبت هر مزيّنى * اندر جزا تساوى مطلق سزا نبود
هرگز دچار قهر تو از جرم كين نگشت * مقهور اگر به بند نفاذ قضا نبود
بند ارادهء تو به هر كار متّصل * از موى موى ما سر مويى جدا نبود
از تو چنان عيان و در او گندم ار نرست * بر دست بوالبشر گنه اجتنا نبود
هرگز به جاى نيك كسى بد نمىگزيد * گر بند اختيار ز دستش رها نبود
اين يك به حسن فطرت اگر حقشناس گشت * وان گر نجست ذات حق آشنا نبود
كس ذات شيئى را نتوان ساخت منقلب * قادر به قلب ماهيّت الّا خدا نبود
بيرون ز اختيار بشر بود چون عمل * پس خير و شرّ ناس سزاى جزا نبود
« شيوا » نمود كشف معانى و اين بيان * جز حقّ خاصّ طبع حقيقتسرا نبود
بلبل شوريده
گر بلبل شوريده به گلزار نباشد * هرگز به گل اين گرمى بازار نباشد
زيبايى تو شهره ز شيدايى من گشت * پاداش وفادارىام آزار نباشد
بااينهمه رنج و غم و اندوه بسازد * گر عاشق سودازده بىعار نباشد
رسوايى و شيدايى و دلدادگى عشق * از مردم فرزانهء هشيار نباشد
كالاى هنر عرض به سوقى نتوان داد * تا كس به پشيزيش خريدار نباشد
ذوق و ادب و عشق و محبّت رود از ياد * آنجا كه از اين جمله يك آثار نباشد
به از كجى و كاستى و جور و خيانت * رسم و روش و شيوهء هنجار نباشد
يا رب چه محيطيست كه جز سفله و دون را * بر بارگه تخت و امل يار نباشد
گر ترك فضيلت كنى و كسب رذيلت * بر دأب جهان بهتر از اين كار نباشد
اى دل به بد و نيك چه سازى كه نسازى * جز ساختنت چاره به ناچار نباشد
« شيوا » بپذير اين سخن ار نيك و اگر بد * با نيك و بد هيچكست كار نباشد