تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2150

مساهمون:

ص٢١٥٠

قضاى آسمانى

قامتم را غصّهء هجران كمانى مىكند * اين خزان رخسار ما را زعفرانى مىكند اختر بخت بد و جور فلك از ياد رفت * با من آن مه‌چهره بس نامهربانى مىكند دُرّ مضمون آورد خوش‌تر ز لعل شاهوار * سير غوّاصى كه در بحر معانى مىكند بس كشم از حسرت روز وصالش تير آه * قامتم را اين شب هجران كمانى مىكند هركه را نام نكو باقيست كى فانى شود * نيك‌نامى كار آب زندگانى مىكند عندليب دل بود فرهادآسا بىقرار * آن گل بىخار بس شيرين‌زبانى مىكند پير گردون مىشود بر آستانش خاكبوس * با خدا ، رندى كه سودا در جوانى مىكند غير تسليم و خموشى آيد از دستش چه كار * آنچه با « شيدا » قضاى آسمانى مىكند

گنج معانى

جمعى كه ندانند بد و نيك سخن را * از هم نشناسند هزاران و زغن را عاشق چو فدا كرد سر و جان به ره عشق * با بُردِ يمانى ندهد تار كفن را لحن خوش بلبل قفسش گشت سرانجام * اى مرد سخن بسته نگه دار ، دهن را طبعى كه بود بهره‌ور از گنج معانى * كى يافت ز نو تازگى شعر كهن را با درّ عدن رشتهء خود را نفروشد * رندى كه خرد قطرهء درياى سخن را اى عاشق مهجور بسازى به غم عشق * گر گوش كنى نالهء مرغان چمن را

مهر جهان‌آرا

خم كند بار مصيبت كمر برنا را * بشكند باد حوادث شجر نوپا را در ره عشق به بن‌بست رسيدى ، مهراس * از دل نيل گذر داد خدا موسى را راه معراج كند بار تعلّق مسدود * سوزنى سدّ ره افتد به فلك عيسى را همچو شبنم دل از اين گلشن گيتى بردار * تا در آغوش كشى مهر جهان‌آرا را آه ما در دل سنگين تو ره مىيابد * شعلهء آتش اگر سوخت دل خارا را اوفتد گوشهء زندان ز وجاهت مه مصر * چشم گردون نتوان ديد رخ زيبا را خالى از رزق شود خوان خداوند كريم * اگر از آب توان كرد تهى دريا را نازنينا ، به نگاهى دل ما را درياب ! * چه شود شاد كنى چند نفس « شيدا » را
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2150 | سيد محمد باقر برقعى