قضاى آسمانى
قامتم را غصّهء هجران كمانى مىكند * اين خزان رخسار ما را زعفرانى مىكند
اختر بخت بد و جور فلك از ياد رفت * با من آن مهچهره بس نامهربانى مىكند
دُرّ مضمون آورد خوشتر ز لعل شاهوار * سير غوّاصى كه در بحر معانى مىكند
بس كشم از حسرت روز وصالش تير آه * قامتم را اين شب هجران كمانى مىكند
هركه را نام نكو باقيست كى فانى شود * نيكنامى كار آب زندگانى مىكند
عندليب دل بود فرهادآسا بىقرار * آن گل بىخار بس شيرينزبانى مىكند
پير گردون مىشود بر آستانش خاكبوس * با خدا ، رندى كه سودا در جوانى مىكند
غير تسليم و خموشى آيد از دستش چه كار * آنچه با « شيدا » قضاى آسمانى مىكند
گنج معانى
جمعى كه ندانند بد و نيك سخن را * از هم نشناسند هزاران و زغن را
عاشق چو فدا كرد سر و جان به ره عشق * با بُردِ يمانى ندهد تار كفن را
لحن خوش بلبل قفسش گشت سرانجام * اى مرد سخن بسته نگه دار ، دهن را
طبعى كه بود بهرهور از گنج معانى * كى يافت ز نو تازگى شعر كهن را
با درّ عدن رشتهء خود را نفروشد * رندى كه خرد قطرهء درياى سخن را
اى عاشق مهجور بسازى به غم عشق * گر گوش كنى نالهء مرغان چمن را
مهر جهانآرا
خم كند بار مصيبت كمر برنا را * بشكند باد حوادث شجر نوپا را
در ره عشق به بنبست رسيدى ، مهراس * از دل نيل گذر داد خدا موسى را
راه معراج كند بار تعلّق مسدود * سوزنى سدّ ره افتد به فلك عيسى را
همچو شبنم دل از اين گلشن گيتى بردار * تا در آغوش كشى مهر جهانآرا را
آه ما در دل سنگين تو ره مىيابد * شعلهء آتش اگر سوخت دل خارا را
اوفتد گوشهء زندان ز وجاهت مه مصر * چشم گردون نتوان ديد رخ زيبا را
خالى از رزق شود خوان خداوند كريم * اگر از آب توان كرد تهى دريا را
نازنينا ، به نگاهى دل ما را درياب ! * چه شود شاد كنى چند نفس « شيدا » را