تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2149

مساهمون:

ص٢١٤٩
يك سر همه را زنده كند شوق وصالش * او را اگر از كوى شهيدان گذر افتد كى دست بدارد سخن مرد سخنور * اين زاده محال است ز چشمم بدر افتد بار غم ايّام كه دل مىكشد آن را * بر دوش اگر كوه نهد از كمر افتد روى من سرگشته شود زردتر از ، زر * تا در سرم انديشه آن سيم‌بر افتد گاهى ز من سوخته‌دل ياد كن اى دوست * نگذار كه سرگشتهء تو بىخبر افتد با بىثمران ، دهر ندارد سر يارى * نخلى كه شود خشك به چنگ تبر افتد اين عمر گواهيست به خامى تو « شيدا » * هرگاه ثمر پخته شود از شجر افتد

بلاى بىخبرى

چه شكوه‌اى دل عاشق ز بيش و كم دارد * كسى كه عشق تو دارد ، دگر چه غم دارد بلاى بىخبرى در دلش نيابد راه * هرآن‌كه محو تو گرديد ، جام جم دارد نشان پختگى ، افتادگى و خاموشيست * ز خامى است به لب گر كسى منم دارد دريغ و درد كه در روزگار كمياب است * كسى كه جانب انصاف محترم دارد به غير خدمت پير مغان نخواهد كرد * دو روز عمر هرآن‌كس كه مغتنم دارد به ساغرى ببر ، اى ساقى ، از دلم اندوه * كه باده ، دشمنى سخت با الم دارد به زادگاه خود نكند فخر ازچه‌رو « شيدا » * كجا كليم سخن‌سنج و محتشم دارد

رهروان كوى او

مىكشد شمعى به آتش هستى پروانه را * لاله رخسارى كُشد آخر من ديوانه را چشم بربست از زليخا يوسف پاكيزه‌خوى * مرغ دانا مىشناسد فرق دام و دانه را قدرت تأثير آه مىكشان شد سدّ راه * محتسب نتوان اگر بندد ، در ميخانه را سوخت چشمش را سراپا دست قهر روزگار * شمع سركش ساخت خاكستر اگر پروانه را حاتمى چون ديد در عالم نديدم كاين‌چنين * رايگان ريزد به دامانم دُر يك‌دانه را عشق چون در سينه آيد رفت دل از دست ما * كرد اين مهمان برون از خانه صاحبخانه را رهروان كوى او را باده سازد تند سير * بىتأمل ساقيا سرشار كن پيمانه را دارم آن دعوى كه مىگردد به كامم روزگار * كيست « شيدا » آنكه باور دارد اين افسانه را