يك سر همه را زنده كند شوق وصالش * او را اگر از كوى شهيدان گذر افتد
كى دست بدارد سخن مرد سخنور * اين زاده محال است ز چشمم بدر افتد
بار غم ايّام كه دل مىكشد آن را * بر دوش اگر كوه نهد از كمر افتد
روى من سرگشته شود زردتر از ، زر * تا در سرم انديشه آن سيمبر افتد
گاهى ز من سوختهدل ياد كن اى دوست * نگذار كه سرگشتهء تو بىخبر افتد
با بىثمران ، دهر ندارد سر يارى * نخلى كه شود خشك به چنگ تبر افتد
اين عمر گواهيست به خامى تو « شيدا » * هرگاه ثمر پخته شود از شجر افتد
بلاى بىخبرى
چه شكوهاى دل عاشق ز بيش و كم دارد * كسى كه عشق تو دارد ، دگر چه غم دارد
بلاى بىخبرى در دلش نيابد راه * هرآنكه محو تو گرديد ، جام جم دارد
نشان پختگى ، افتادگى و خاموشيست * ز خامى است به لب گر كسى منم دارد
دريغ و درد كه در روزگار كمياب است * كسى كه جانب انصاف محترم دارد
به غير خدمت پير مغان نخواهد كرد * دو روز عمر هرآنكس كه مغتنم دارد
به ساغرى ببر ، اى ساقى ، از دلم اندوه * كه باده ، دشمنى سخت با الم دارد
به زادگاه خود نكند فخر ازچهرو « شيدا » * كجا كليم سخنسنج و محتشم دارد
رهروان كوى او
مىكشد شمعى به آتش هستى پروانه را * لاله رخسارى كُشد آخر من ديوانه را
چشم بربست از زليخا يوسف پاكيزهخوى * مرغ دانا مىشناسد فرق دام و دانه را
قدرت تأثير آه مىكشان شد سدّ راه * محتسب نتوان اگر بندد ، در ميخانه را
سوخت چشمش را سراپا دست قهر روزگار * شمع سركش ساخت خاكستر اگر پروانه را
حاتمى چون ديد در عالم نديدم كاينچنين * رايگان ريزد به دامانم دُر يكدانه را
عشق چون در سينه آيد رفت دل از دست ما * كرد اين مهمان برون از خانه صاحبخانه را
رهروان كوى او را باده سازد تند سير * بىتأمل ساقيا سرشار كن پيمانه را
دارم آن دعوى كه مىگردد به كامم روزگار * كيست « شيدا » آنكه باور دارد اين افسانه را