تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2147

مساهمون:

ص٢١٤٧

شيشهء بشكسته

امشب كه مى حريف غم دل نمىشود * از اشك نيز فايده حاصل نمىشود رفتى ولى بدانكه دل بىقرار من * يك‌لحظه از خيال تو غافل نمىشود هرجا رويم ديدهء دل رو به‌سوى توست * آيينه جز به روى تو مايل نمىشود زنجير كن به حلقهء زلفت دل مرا * ديوانهء جمال تو عاقل نمىشود آه اى طبيب ، فكر علاج دلم مباش * كاين شيشهء شكسته دگر دل نمىشود « شيدا » تو كيستى كه دم از عشق او زنى * هرگز گدا به شاه مقابل نمىشود

دلداده

دل به عشقت دادم و جان نيز هم * اين ربودى از من و آن نيز هم تا كه طبع خويش را موزون كنم * عشوه كن ناز فراوان نيز هم تا كه نوشيدم مى از لعل لبت * گشته‌ام مست و غزلخوان نيز هم اى دل اندر شام زلفش جز بلا * ديده‌اى خواب پريشان نيز هم گفتمش پيش رخت مه شد خجل * گفتم آرى مهر رخشان نيز هم نى فقط دلتنگ همچون غنچه‌ام * مىدَرَم چون گل گريبان نيز هم بىتو دمساز دل « شيدا » بود * اشك گرم و آه سوزان نيز هم

سخن آينه‌ها

اين مردم بىدرد كه ما را نشناسند * در كعبه مقيم‌اند و خدا را نشناسند ماتم‌زدگان غم عشقت چو دل من * با درد رفيق‌اند و دوا را نشناسند بس مشت به سر كوفته و طعنه شنيديم * كوته‌نظران بال هما را نشناسند از پهنهء افلاك مگوييد به مردم * تا وسعت تنهايى ما را نشناسند چين نيست به پيشانى ما قصّهء رنج است * خاصيّت اين مهر گيا را نشناسند دل در صدف سينهء ما خون شد و مردم * اين گوهر پرارج و بها را نشناسند حرف دل خود را به كه گوييم در اين شهر * كوران سخن آينه‌ها را نشناسند « شيدا » چه كنى شكوه ز بىمهرى خوبان * افسوس كه اين قوم وفا را نشناسند