شيشهء بشكسته
امشب كه مى حريف غم دل نمىشود * از اشك نيز فايده حاصل نمىشود
رفتى ولى بدانكه دل بىقرار من * يكلحظه از خيال تو غافل نمىشود
هرجا رويم ديدهء دل رو بهسوى توست * آيينه جز به روى تو مايل نمىشود
زنجير كن به حلقهء زلفت دل مرا * ديوانهء جمال تو عاقل نمىشود
آه اى طبيب ، فكر علاج دلم مباش * كاين شيشهء شكسته دگر دل نمىشود
« شيدا » تو كيستى كه دم از عشق او زنى * هرگز گدا به شاه مقابل نمىشود
دلداده
دل به عشقت دادم و جان نيز هم * اين ربودى از من و آن نيز هم
تا كه طبع خويش را موزون كنم * عشوه كن ناز فراوان نيز هم
تا كه نوشيدم مى از لعل لبت * گشتهام مست و غزلخوان نيز هم
اى دل اندر شام زلفش جز بلا * ديدهاى خواب پريشان نيز هم
گفتمش پيش رخت مه شد خجل * گفتم آرى مهر رخشان نيز هم
نى فقط دلتنگ همچون غنچهام * مىدَرَم چون گل گريبان نيز هم
بىتو دمساز دل « شيدا » بود * اشك گرم و آه سوزان نيز هم
سخن آينهها
اين مردم بىدرد كه ما را نشناسند * در كعبه مقيماند و خدا را نشناسند
ماتمزدگان غم عشقت چو دل من * با درد رفيقاند و دوا را نشناسند
بس مشت به سر كوفته و طعنه شنيديم * كوتهنظران بال هما را نشناسند
از پهنهء افلاك مگوييد به مردم * تا وسعت تنهايى ما را نشناسند
چين نيست به پيشانى ما قصّهء رنج است * خاصيّت اين مهر گيا را نشناسند
دل در صدف سينهء ما خون شد و مردم * اين گوهر پرارج و بها را نشناسند
حرف دل خود را به كه گوييم در اين شهر * كوران سخن آينهها را نشناسند
« شيدا » چه كنى شكوه ز بىمهرى خوبان * افسوس كه اين قوم وفا را نشناسند