تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2146

مساهمون:

ص٢١٤٦
نشناختى قدر دل و آن را شكستى * چون در كفت اين گوهر يك‌دانه افتاد باران اشكم در دل تو بىاثر بود * كاندر زمين شوره‌زار اين دانه افتاد ياد من آمد با دل « شيدا » چه كردى * آتش چو در بال‌وپر پروانه افتاد

حسرت‌كش

اگر آشفته سازد زلف جانانى كه من دارم * پريشان‌تر كند حال پريشانى كه من دارم ز بس خون گريه كردم در دل صحراى تنهايى * شقايق زار شد دشت و بيابانى كه من دارم بيا يك شب ببين حال دل حسرت‌كش ما را * تماشايى بود شام غريبانى كه من دارم دل و دين و قرار و طاقت ما را به يغما برد * بت كافرنواز نامسلمانى كه من دارم سراپا آتشم همچون شرر با عمر كوتاهى * جدايى نيست در آغاز و پايانى كه من دارم ز بس شد سينه مالامال جوش عشق و « شيدايى » * كند آتشفشان ، چاك گريبانى كه من دارم

آتش در نيستان

تو را در روح باران مىتوان ديد * خدا را در تو پنهان مىتوان ديد اگرچه دورى از چشم من ، امّا * تو را با ديدهء جان مىتوان ديد در اين يلدا كه نامش عمر كرديم * به‌جز خواب پريشان مىتوان ديد ؟ نگاه روشن آيينه‌ها را * به رخسار تو حيران مىتوان ديد دلم فرمان‌بر چشم تو باشد * غلامى نزد سلطان مىتوان ديد گرفتارى دليل پاكى ماست * كه يوسف را به زندان مىتوان ديد به ابرويت كه خونريز دل ماست * هراس تيغ عريان مىتوان ديد به دشت سينهء « شيدا » نظر كن * كه آتش در نيستان مىتوان ديد