نشناختى قدر دل و آن را شكستى * چون در كفت اين گوهر يكدانه افتاد
باران اشكم در دل تو بىاثر بود * كاندر زمين شورهزار اين دانه افتاد
ياد من آمد با دل « شيدا » چه كردى * آتش چو در بالوپر پروانه افتاد
حسرتكش
اگر آشفته سازد زلف جانانى كه من دارم * پريشانتر كند حال پريشانى كه من دارم
ز بس خون گريه كردم در دل صحراى تنهايى * شقايق زار شد دشت و بيابانى كه من دارم
بيا يك شب ببين حال دل حسرتكش ما را * تماشايى بود شام غريبانى كه من دارم
دل و دين و قرار و طاقت ما را به يغما برد * بت كافرنواز نامسلمانى كه من دارم
سراپا آتشم همچون شرر با عمر كوتاهى * جدايى نيست در آغاز و پايانى كه من دارم
ز بس شد سينه مالامال جوش عشق و « شيدايى » * كند آتشفشان ، چاك گريبانى كه من دارم
آتش در نيستان
تو را در روح باران مىتوان ديد * خدا را در تو پنهان مىتوان ديد
اگرچه دورى از چشم من ، امّا * تو را با ديدهء جان مىتوان ديد
در اين يلدا كه نامش عمر كرديم * بهجز خواب پريشان مىتوان ديد ؟
نگاه روشن آيينهها را * به رخسار تو حيران مىتوان ديد
دلم فرمانبر چشم تو باشد * غلامى نزد سلطان مىتوان ديد
گرفتارى دليل پاكى ماست * كه يوسف را به زندان مىتوان ديد
به ابرويت كه خونريز دل ماست * هراس تيغ عريان مىتوان ديد
به دشت سينهء « شيدا » نظر كن * كه آتش در نيستان مىتوان ديد