يادگار ما
به هر نخلى كه در وى برگ و بارى مىشود پيدا * هزاران مشترى از هر كنارى مىشود پيدا
غبار عشق بر دل گرد محرومى نيانگيزد * سوارى مىرسد هرجا غبارى مىشود پيدا
دل خونين ما را ترجمان لاله بس باشد * به كوه و دشت از ما يادگارى مىشود پيدا
به دست عقل نسپارى زمام نفس سركش را * كه در ميدان فكرت كارزارى مىشود پيدا
عنان دل به دستش دادم و اين نكته دانستم * چو شد از وى عسس خوش روزگارى مىشود پيدا
مشو هرگز ملول از صحبت خاطر پريشانها * كه در جمعيّت گل نيز خارى مىشود پيدا
به ايمايى زنى آتش به دامان دلم ، آرى * حريق خانمانسوز از شرارى مىشود پيدا
رطب اندر سر بازار بينى چون شوى صائم * چو بستى چشم هر سو گلعذارى مىشود پيدا
به كار شعر « شيدا » ابتكارى كرد بيكارى * چنين بر مردم بيكار كارى مىشود پيدا
منبع الهام من
تا نپندارى به دام آرزو رامم هنوز * موى آتش ديدهء بىتاب و آرامم هنوز
شد سيهروز و پريشان روزگارم اى دريغ * باز در سوداى آن زلف سيهفامم هنوز
من همان شمعم كه سوزم تا به تن دارم روان * نيست پيدا هيچگه آغاز و انجامم هنوز
تا چشيدم زهر ناكامى ز دست روزگار * هرچه شيرينى رسد ، تلخ است در كامم هنوز
جام جم ، خم فلاطون را ندارم التفات * بسكه لبريز است از خوناب دل جامم هنوز
با همه بيداد گردون ، در پناه عزم خويش * آفتاب نيمرنگى بر لب بامم هنوز
تا تهى شد خندهها دارد به لب ميناى مى * من هم از فيض سبكدستيست پدرامم هنوز
آتش دوزخ چه سازد با تن رنجور من * كورهء غم سوخت عمرى جان و من خامم هنوز
درد هجران را به درد مى تلافى مىكنم * من همان سرمست رند و دردىآشامم هنوز
آبله در پاى من روزن گشود از روى طنز * خندهها دارد به لب از رنج آلامم هنوز
تا به چشمش آشنا گردم به صد افسون و رنگ * استخوانم سرمه شد طالع نشد رامم هنوز
اين تويى جانا كه هجرانت گدازد جسم و جان * ور نه هرگز جان نفرسايد ز ايّامم هنوز
تا نويسى نامى از من ، نامه برهم مىخورد * شكوهها دارم من از بىتابى نامم هنوز
منبع الهام من بودى و تاب قلب من * رفتى و با خويش بردى تاب و آرامم هنوز
از حيات جاودانى عاريت خواهم گرفت * گر نوازد دلبرى « شيدا » به پيغامم هنوز