تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2141

مساهمون:

ص٢١٤١

يادگار ما

به هر نخلى كه در وى برگ و بارى مىشود پيدا * هزاران مشترى از هر كنارى مىشود پيدا غبار عشق بر دل گرد محرومى نيانگيزد * سوارى مىرسد هرجا غبارى مىشود پيدا دل خونين ما را ترجمان لاله بس باشد * به كوه و دشت از ما يادگارى مىشود پيدا به دست عقل نسپارى زمام نفس سركش را * كه در ميدان فكرت كارزارى مىشود پيدا عنان دل به دستش دادم و اين نكته دانستم * چو شد از وى عسس خوش روزگارى مىشود پيدا مشو هرگز ملول از صحبت خاطر پريشانها * كه در جمعيّت گل نيز خارى مىشود پيدا به ايمايى زنى آتش به دامان دلم ، آرى * حريق خانمان‌سوز از شرارى مىشود پيدا رطب اندر سر بازار بينى چون شوى صائم * چو بستى چشم هر سو گل‌عذارى مىشود پيدا به كار شعر « شيدا » ابتكارى كرد بيكارى * چنين بر مردم بيكار كارى مىشود پيدا

منبع الهام من

تا نپندارى به دام آرزو رامم هنوز * موى آتش ديدهء بىتاب و آرامم هنوز شد سيه‌روز و پريشان روزگارم اى دريغ * باز در سوداى آن زلف سيه‌فامم هنوز من همان شمعم كه سوزم تا به تن دارم روان * نيست پيدا هيچ‌گه آغاز و انجامم هنوز تا چشيدم زهر ناكامى ز دست روزگار * هرچه شيرينى رسد ، تلخ است در كامم هنوز جام جم ، خم فلاطون را ندارم التفات * بس‌كه لبريز است از خوناب دل جامم هنوز با همه بيداد گردون ، در پناه عزم خويش * آفتاب نيم‌رنگى بر لب بامم هنوز تا تهى شد خنده‌ها دارد به لب ميناى مى * من هم از فيض سبك‌دستيست پدرامم هنوز آتش دوزخ چه سازد با تن رنجور من * كورهء غم سوخت عمرى جان و من خامم هنوز درد هجران را به درد مى تلافى مىكنم * من همان سرمست رند و دردىآشامم هنوز آبله در پاى من روزن گشود از روى طنز * خنده‌ها دارد به لب از رنج آلامم هنوز تا به چشمش آشنا گردم به صد افسون و رنگ * استخوانم سرمه شد طالع نشد رامم هنوز اين تويى جانا كه هجرانت گدازد جسم و جان * ور نه هرگز جان نفرسايد ز ايّامم هنوز تا نويسى نامى از من ، نامه برهم مىخورد * شكوه‌ها دارم من از بىتابى نامم هنوز منبع الهام من بودى و تاب قلب من * رفتى و با خويش بردى تاب و آرامم هنوز از حيات جاودانى عاريت خواهم گرفت * گر نوازد دلبرى « شيدا » به پيغامم هنوز