تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2144

مساهمون:

ص٢١٤٤
جز محبّت عالم فطرت نيامد بر وجود * موجد اين دستگه را هم جز اين منظور نيست اين جهان از دولت عشق است در اوج صفا * بىوجود عشق ، دنيا كم ز قعر گور نيست شهره بر « شيدا » شدن هم از لزوم زندگىست * مرده آن را دان كه نامش اين‌چنين مشهور نيست

آه آنجا

ز يك‌سو مىكشد شعله دل از غم تباه آنجا * ز سويى مىزند آتش به جان برق نگاه آنجا نهم لب بر لب ساغر به بوى آنكه در محشر * به جرمم هست لعل بوسه‌خواهت عذرخواه آنجا شبى اى صبح روشن ! روشنىبخش دل من شو * كه شويم تيرگى ز آيينهء بخت سياه آنجا تو اى مه شاه خوبانى بيا از پرده و بنگر * نشسته منتظر از شوق شاه اينجا و ماه آنجا به كويت با كدامين زهره بتوانم گذر كردن * در آن معرض كه هر خس بشكند طرف كلاه آنجا به ميدان محبّت بىسپر بردم دل‌وجان را * ندانستم چو مژگانت بود فوج سپاه آنجا به صحرايى كه اندر وى شتر ، با ساربان گم شد * من وامانده دور از كاروان جويم پناه آنجا به دريايى درافتادم كه روشن نيست پايانش * به صحرايى فروماندم كه پيدا نيست راه آنجا من آن مرغم كه يكسان است پيشم عشرت و ماتم * كنندم پر ، كشندم زار ، گاه اينجا و گاه آنجا مرا « شيدا » در آنجا خاطراتى نغز و شيرين است * چو ياد آرم به صد حسرت همىگويم كه آه آنجا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2144 | سيد محمد باقر برقعى