تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2143

مساهمون:

ص٢١٤٣

دولت عشق

گرچه ما را خانهء دل از غمش معمور نيست * دلخوشيم از اينكه بر دل غير مهرش شور نيست من به تك‌خال رخش گر باختم دل مىشگفت * زان كه هرگز بهره‌ام از سور و از پا سور نيست دوستان گويند تَركِ تُركِ يغمايى كنم * چون كنم ، دل را قبول اين سخن مقدور نيست با چه رويى ترك تركان خطا گويم كه دل * از خطاكارى زمانى نادم و معذور نيست ترك سوداى بتان گفتن به فتواى خرد * مىتوان انصاف دادن كز حماقت دور نيست رنج هجران كى كند احساس تا سوزد چو شمع ؟ * آنكه در وصل بتان درمانده و رنجور نيست مدّعى را چشم بدبينى اگر بگشاده است * عاشق شوريده را هم چشم بينش كور نيست ساغر غم مىكشم لا جرعه بر سر شادمان * از وصالش گرچه دل عمرى بود مسرور نيست همچو نى پر از نوا باشد دل شوريده‌ام * گرچه آن سوداى سابق بر سر پرشور نيست با رقيبان جور گشتن در طريق وصل يار * در قماش دوستى جز وصلهء ناجور نيست مهر خاموشى به لب زن تا شوى ايمن ز خلق * بيند از گلچين تطاولها چو گل مستور نيست رنج امروزى چو فردا راحتى آرد به بار * مرد دانا را دل از رنج زمان رنجور نيست زور بازو نيست شرط كاميابى اين زمان * هركه را در كف نباشد زر به بازو ، زور نيست