دولت عشق
گرچه ما را خانهء دل از غمش معمور نيست * دلخوشيم از اينكه بر دل غير مهرش شور نيست
من به تكخال رخش گر باختم دل مىشگفت * زان كه هرگز بهرهام از سور و از پا سور نيست
دوستان گويند تَركِ تُركِ يغمايى كنم * چون كنم ، دل را قبول اين سخن مقدور نيست
با چه رويى ترك تركان خطا گويم كه دل * از خطاكارى زمانى نادم و معذور نيست
ترك سوداى بتان گفتن به فتواى خرد * مىتوان انصاف دادن كز حماقت دور نيست
رنج هجران كى كند احساس تا سوزد چو شمع ؟ * آنكه در وصل بتان درمانده و رنجور نيست
مدّعى را چشم بدبينى اگر بگشاده است * عاشق شوريده را هم چشم بينش كور نيست
ساغر غم مىكشم لا جرعه بر سر شادمان * از وصالش گرچه دل عمرى بود مسرور نيست
همچو نى پر از نوا باشد دل شوريدهام * گرچه آن سوداى سابق بر سر پرشور نيست
با رقيبان جور گشتن در طريق وصل يار * در قماش دوستى جز وصلهء ناجور نيست
مهر خاموشى به لب زن تا شوى ايمن ز خلق * بيند از گلچين تطاولها چو گل مستور نيست
رنج امروزى چو فردا راحتى آرد به بار * مرد دانا را دل از رنج زمان رنجور نيست
زور بازو نيست شرط كاميابى اين زمان * هركه را در كف نباشد زر به بازو ، زور نيست