گلهاى آرزو دمد از چين دامنش * امواج آب در شب مهتاب ، ديدهاى ؟
دل مىطپد به سينه چو افتد به ياد او * از سيم ساز ، رعشهء مضراب ، ديدهاى ؟
عمرم در آرزوى وصالش تمام گشت * كشتى شكسته طعمهء گرداب ، ديدهاى ؟
اعلان جنگ داده خيالش به عقل و دين * در كشورى كشاكش احزاب ، ديدهاى ؟
« شيدا » هنوز راه ادب گم نكرده است * ديوانه را مبادى آداب ، ديدهاى ؟
مفاخره يك انسان
آن ذرّهام كه جلوه كند در من آفتاب * آن دانهام كه برده ز من خرمن آفتاب
آن قطرهام كه در پى من با كمند نور * شبنم رُبايد از كف هر گلشن آفتاب
آن اخگرم كه مىكند از التهاب من * هر بامداد كورهء خود روشن آفتاب
آن سايهام كه تا زندم بوسه بر جبين * گردن كشد ز حلقه هر روزن آفتاب
آن لالهام كه در دل صحراى بيخودى * نوشد ز جام من مى مردافكن آفتاب
حرفيست كز حرير شفق در حريم شام * پوشد به جسم تبزده پيراهن آفتاب
تا پاكتر دوگانه گذارد يگانه را * شويَد درون چشمهء خونم تن آفتاب
آن جزء هستىام كه به مقياس قدر كُل * من كوهِ آلوندم و يك ارزن آفتاب
اين اوج بىبقا به چه ارزد كه در زوال * بر خوارى نزول نهد گردن آفتاب
« شيدا » چه دعويت بود از پاكدامنى ؟ * آنجا كه هست آتش تردامن آفتاب
غبار آرزو
خواهم اى گل ، خار گردم تا به دامانت نشينم * يا اگر خواهى به چشم دشمن جانت نشينم
گر سيهبخت و سيهنامم خوشا بر من كه روزى * خال گردم در كنار لعل خندانت نشينم
گر بريزى خون من با غمزه ، گردم لعل احمر * تا چو گردنبند بالاى گريبانت نشينم
ور نماند غير مشتى استخوان از پيكر من * شانه گردم در خم زلف پريشانت نشينم