تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2138

مساهمون:

ص٢١٣٨
گلهاى آرزو دمد از چين دامنش * امواج آب در شب مهتاب ، ديده‌اى ؟ دل مىطپد به سينه چو افتد به ياد او * از سيم ساز ، رعشهء مضراب ، ديده‌اى ؟ عمرم در آرزوى وصالش تمام گشت * كشتى شكسته طعمهء گرداب ، ديده‌اى ؟ اعلان جنگ داده خيالش به عقل و دين * در كشورى كشاكش احزاب ، ديده‌اى ؟ « شيدا » هنوز راه ادب گم نكرده است * ديوانه را مبادى آداب ، ديده‌اى ؟

مفاخره يك انسان

آن ذرّه‌ام كه جلوه كند در من آفتاب * آن دانه‌ام كه برده ز من خرمن آفتاب آن قطره‌ام كه در پى من با كمند نور * شبنم رُبايد از كف هر گلشن آفتاب آن اخگرم كه مىكند از التهاب من * هر بامداد كورهء خود روشن آفتاب آن سايه‌ام كه تا زندم بوسه بر جبين * گردن كشد ز حلقه هر روزن آفتاب آن لاله‌ام كه در دل صحراى بيخودى * نوشد ز جام من مى مردافكن آفتاب حرفيست كز حرير شفق در حريم شام * پوشد به جسم تب‌زده پيراهن آفتاب تا پاك‌تر دوگانه گذارد يگانه را * شويَد درون چشمهء خونم تن آفتاب آن جزء هستىام كه به مقياس قدر كُل * من كوهِ آلوندم و يك ارزن آفتاب اين اوج بىبقا به چه ارزد كه در زوال * بر خوارى نزول نهد گردن آفتاب « شيدا » چه دعويت بود از پاكدامنى ؟ * آنجا كه هست آتش تردامن آفتاب

غبار آرزو

خواهم اى گل ، خار گردم تا به دامانت نشينم * يا اگر خواهى به چشم دشمن جانت نشينم گر سيه‌بخت و سيه‌نامم خوشا بر من كه روزى * خال گردم در كنار لعل خندانت نشينم گر بريزى خون من با غمزه ، گردم لعل احمر * تا چو گردن‌بند بالاى گريبانت نشينم ور نماند غير مشتى استخوان از پيكر من * شانه گردم در خم زلف پريشانت نشينم