لطف نظر
به دوستى كه به دشمن چنين جفا نكنى * به دشمن اين همه بيداد ناروا نكنى
به يك نگاه توانى دلى به دست آرى * تو اين حديث كه دانى ولى چرا نكنى ؟
تو شاه كشور حسنى و با چنان حشمت * چرا به لطف نظر جانب گدا نكنى ؟
خداى را چه بدى ديدهاى تو از نيكى * كه صاحب دل درماندگان روا نكنى
گزند و جور نبينى ز حادثات قدر * گر اعتماد به كينتوزى قضا نكنى
به مشكلات جهان چيره مىتوان گشتن * اگر به تيغ قضا گردن رضا نكنى
نمىكشى تو در آغوش ، شاهد مقصود * به راه دوست اگر جان خود فدا نكنى
ز تيرهبختى خود هر زمان فغان دارى * زمام جهل و خرافات چو رها نكنى
به زردرويى خود منفعل كجا گردى * گر اعتنا به زر سرخ اغنيا نكنى
ز بوى رنگ و ريا هر زمان شوى فارغ * نشيمن خود اگر فرش بوريا نكنى
به غير شاعر شوريدهاى كه « شيدا » بود * به دوستى كه به دشمن چنين جفا نكنى
طول امل
طوطى طبع خموشم بىسخن گويا شود * گر مرا آيينهرويى در نظر پيدا شود
در سخن آرد مرا ديدار روى نوخطان * طوطى از فيض لقاى آينه گويا شود
سنگ را با شيشه نبود روى صلح و آشتى * كى دل بىمهر آن مه مهربان با ما شود ؟
از كدورتها دل ما گشت محكوم سقوط * دل اگر يابد صفايى آسمانپيما شود
دل چو صافى شد ، شود آيينهء ايزدنما * تا كه گردد گوش از پنبه تهى شنوا شود
تكيه هرگز بر عصا از ضعف و بىحالى مكن * كاين بناى سستبنيان سخت ناپايا شود
ره به جايى كى برد امروز از طول امل ؟ * مرد ره چون غافل از انديشهء فردا شود
چشمپوشى چون كنى از ديدن عيب كسان * چشم دل بر كشف اسرار نهان بينا شود
دست بىاحسان بسان ابر بىباران بود * هر سرابى جلوهگر باور مكن دريا شود
شكوه از دشمن به چرخ بىامان بردن خطاست * كاين عسس با دزد همدم در شگرفيها شود
خشكمغزى ، گر ز دانايى زند لافى چه باك * در نيستان نى ز بىمغزى بلندآوا شود
دم فروبند از سخن « شيدا » كه صائب گفته است : * « در سخن گفتن خطاى جاهلان پيدا شود »