ديگر تنها ماند و همه چيز حتى كتابخانهء خود را از دست داد و پس از پنج سال مفارقت و دورى از زاد و بوم خود به بندر انزلى رفت و در خانهء محقر جنگلى بيرون شهر سكنى گزيد و شعرا و فضلا و اهل هنر و ادب مقدمش را گرامى داشتند و پس از يك سال گرفتار تنهايى شد . بالاخره تاب نياورد و با پيدا شدن چند تن از دوستان نيشابورىاش بار سفر بست و به ديار خراسان مهاجرت كرد و در سال 1366 در نيشابور رحل اقامت افكند ، بخصوص كه دوستان نيشابورى او را با گرمى پذيرا شدند و خانهاى مناسب برايش تدارك ديدند . در اواخر سال 66 در هفتادسالگى تنهايى برايش دشوار بود ، پس از مشاوره با دوستان آمادهء دومين ازدواج گرديد و با خاندان سادات رضوى خراسان ، به نام صديقه فاضل رضوى ، متخلص به سحر ، پيوند زناشويى بست .
شيدا در نيشابور در رفاه و آرامش زندگى مىكند و اين آسايش را مرهون دوستان خوبى مىداند كه هركدام به او محبتهاى بىدريغى ابراز مىدارند و به اصطلاح غريبنوازى مىكنند .
شيدا يكى از شعراى توانايى است كه به هنرهاى نقاشى و موسيقى و مجسمهسازى و طراحى و خوشنويسى و عكاسى و دكوراسيون آراسته است و ديوان اشعارش از بيست هزار بيت تجاوز مىكند كه تاكنون منتشر نشده . وى در شعر پيرو سبك صائب اصفهانى است و تنها اثر مستقلى كه در دست چاپ دارد ، منظومهء بلند و حماسى به نام " نيمروز عاشورا " است كه ادارهء فرهنگ و ارشاد اسلامى نيشابور مبادرت به چاپ آن نمود و قريبا منتشر خواهد شد .
عبرت از گردباد
جوشد به جاى مهر ز دلها عنادها * رويد ز تخم كينه به عالم فسادها
پيوند دوستان به تباهى نمىرسيد * بودى گر از صفا اثرى در نهادها
با گردش زمانه كه بر كس وفا نكرد * بر باد رفت كوكبهء كيقبادها
از من كه نقشها زدم از خامهء هنر * چيزى بهجا نمانده بجز نقش يادها
بيهوده نيست ، پاى به دامن كشيدنم * عبرت گرفتم از هوس گردبادها
با عشوهء مراد نشد كامور مريد * گشتم مريد خويش و گرفتم مرادها
« شيدا » جهان بهشت برين بود اگر نبود * جنگ عقيدهها و جدال نژادها