برآمد به ايوان همى طلايهء او
كنيزان به پيشگاه حسنش به خاك چهره ساييد
نديمان ! به گرد او درآييد
ز قلب نرم چنگها ، ترانهها سراييد
ز رفتهها در آن ميان به حيله يادش آريد
نترسيد ، بگوييد
ز روزگار رفتهاش سخنها
بكوبيد
به گوش همچو صخرهاش چو موجها ، محنها
بپيچيد
به بازوان نرم او ، ز نالههاى غمناك رسنها
نترسيد بگوييد :
در آن زمان كه خورشيد به گور كوه مىرفت
در آن زمان كه چشمم ميان بحر خون جزيرهاى بود
در آن زمان كه حسنت ميان زجرهاى تو نهان شد
در آن زمان كه عصيان ميان هر رگ من به حيله طبل مىكوفت
تو را ، تو را به خزگى ز تخت دل فكندم
چون تندر بهاران ، ز فرط خشم و عصيان
ز دل زدم نهيبى ، غريوى
كجاييد غلامان ، تنش را ز جامه دور سازيد
بدم راهوار اژدها فش
به خيره گيسوانش ببنديد
به ضرب تازيانهاى هيون را
بتازيد ، بتازيد
بهسوى كوهساران ، بهسوى خارزاران
بهسوى قلعههاى نسيان
*
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2124
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢١٢٤