تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2125

مساهمون:

ص٢١٢٥
تو رفتى . تو رفتى گمانم كه ديگرت نشان نيست خموش بود و آرام دگر دل چو دريا نه رنجى ، نه دردى ، نه شادى به دل بود تو رفتى ، گمانم كه ديگرت نشان نيست بخوانيد نديمان ! ز رفته روزگارها ترانه * تو آنى كه اينك بسان ساقه‌هاى سركش مو ميان جنگلى تار به شاخه‌هاى تر و خشك و پرخار به غلطى ، تو آنى . . . كه با تنى به رنگ زيتون ميان آتش و خون به رقصى تو آنى كه از ميان خورشيد چو تير تابناك و داغ زرين به‌سوى قلب من بجستى هزار توبه‌ام شكستى تو وحشىاى و خونخوار و ليك دل اسيرت به زير پاى ظلم توست شهر دل بگو . . . كه تا غلامان برآرند به كيوان هزار كاخ و ايوان ز استخوان كلّه‌هاى انسان بگو به تيره زندان ببندند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2125 | سيد محمد باقر برقعى