تو رفتى . تو رفتى گمانم كه ديگرت نشان نيست
خموش بود و آرام دگر دل چو دريا
نه رنجى ، نه دردى ، نه شادى به دل بود
تو رفتى ، گمانم كه ديگرت نشان نيست
بخوانيد نديمان ! ز رفته روزگارها ترانه
* تو آنى كه اينك
بسان ساقههاى سركش مو
ميان جنگلى تار
به شاخههاى تر و خشك و پرخار
به غلطى ،
تو آنى . . . كه با تنى به رنگ زيتون
ميان آتش و خون
به رقصى
تو آنى كه از ميان خورشيد
چو تير تابناك و داغ زرين
بهسوى قلب من بجستى
هزار توبهام شكستى
تو وحشىاى و خونخوار
و ليك دل اسيرت
به زير پاى ظلم توست شهر دل
بگو . . . كه تا غلامان
برآرند به كيوان
هزار كاخ و ايوان
ز استخوان كلّههاى انسان
بگو به تيره زندان
ببندند
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2125
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢١٢٥