من دختر سربهگريبان نرگسم
كبودى بنفشه بر گونهام فرياد دردهاست
خون رنگى گلبرگهاى شقايق از داغ نافرجام سينهام
من با سفالهاى گلين بام ، رازها دارم
شعر عاطفه
چرا چو ابر نبارم
به دشت پونهء وحشى
كه عطر نرم رهايى
بگسترد ز وجودش ،
چرا چو نى نخروشم
نفير حزن و شعف را
ز بندبند اسارت ،
تو شعر ناب عاطفهاى
هر هجاى تو عشق است
چرا چو عشق نباشم
كه انجماد نفس را
به آتشى برسانم