تلخواژه
بازآى و گرد غم از چهرهام بشوى * ديگر ز تلخ واژه هجران سخن مگوى
اى از خدا طلب نموده تو را با دو صد دعا * با ما ز عشق و وصل و محبّت سخن مگوى
گل اميد
آن شب ز داغ لالهء تنها گريستم * در ماتم فراق تو دريا گريستم
شبنم صف ، سپيدهدمان اى گل اميد * بر دامن بنفشهء صحرا گريستم
غَبَش
گاهى
غربت تا بىنهايت مسافر غريب
در چشمانم رنگ مىگيرد
آنگاه
خار مغيلان هر باديه
بر دلم مىخلد
و تكدرخت خشكيده اميد را
محتاجترين به آن
به تبر مىنوازد !
زمانى كه دل از دوست مىگيرد .
با آنكه
« هستى »
مسلّم است برايم !
در احساس معصومانه يك « سلام »
در تعميق بىفريب يك گلبرگ
در وزن دلپذير يك بارش
در نجواى راستين يك شعر