تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2118

مساهمون:

ص٢١١٨

تلخ‌واژه

بازآى و گرد غم از چهره‌ام بشوى * ديگر ز تلخ واژه هجران سخن مگوى اى از خدا طلب نموده تو را با دو صد دعا * با ما ز عشق و وصل و محبّت سخن مگوى

گل اميد

آن شب ز داغ لالهء تنها گريستم * در ماتم فراق تو دريا گريستم شبنم صف ، سپيده‌دمان اى گل اميد * بر دامن بنفشهء صحرا گريستم

غَبَش

گاهى غربت تا بىنهايت مسافر غريب در چشمانم رنگ مىگيرد آنگاه خار مغيلان هر باديه بر دلم مىخلد و تك‌درخت خشكيده اميد را محتاج‌ترين به آن به تبر مىنوازد ! زمانى كه دل از دوست مىگيرد . با آنكه « هستى » مسلّم است برايم ! در احساس معصومانه يك « سلام » در تعميق بىفريب يك گلبرگ در وزن دلپذير يك بارش در نجواى راستين يك شعر