در صداقت پيوند آدمها
و با ايمانى كه مرز نمىشناسد براى مهرورزى .
امّا
نه زمانى كه
دل از دوست مىگيرد
تا وابداردم كه بسرايم :
چنان بگرفته دل از دوست
كه گويى خصم جانم اوست
خيال
در خيالم مىسپارم ره
بهسوى جاده شمالى و عطر چاى
بُعد سبز بىقراريها
در جمود لحظههاى سرد و خوفانگيز
حس لبريزيست ، عشق تو
در حريم كوچك قلبم ،
واژه شيرين لبخند است
ديدارت . . .
دختر باران
من دختر بارانم
تلطيف خزههاى مخملفام ديوارهاى گلى
من دختر گلهاى اطلسى
انبوه زيباى اقاقيا
رايحهء خوش ياس
تلون پردوام شمعدانى .
*