دختر گلفروش
اى گلفروش دختر زيبا كه مىزنى * هردم چو بلبلان بهارى ، صلاى گل
نرم و سبك به جامهء گلدوز زرنگار * پروانهوار مىخزى از لابلاى گل
حقّا كه همنشين گلى اى بنفشهمو * سيماى شرمگين تو دارد صفاى گل
آن چهره بر فراز گل از ناز نوشخند * چون ماهتاب بر چمن دلگشاى گل
بر عاج سينه سنبل يكسو نهاده سر * جان مىدهد به منظرهء دلرباى گل
گلزار مىنمايدم آفاق در نظر * از نغمهء تو بلبل دستانسراى گل
خود غنچهء گلى و قبا گل ، متاع گل * من شكوهء تو با كه برم ؟ با خداى گل
مانا تو همچو بلبل و پروانهاى پرى * روح منى كه بال زند در هواى گل
گل بىوفاست آنهمه گِردش چو من مگرد * ترسم خدا نكرده نبينى وفاى گل
من نيز باغبان گلى بودم اى پرى * مزدم همه تحمّل خار جفاى گل
پروانهوش كه سوزد و افتد به پاى شمع * آخر گداختى من و دل را بهپاى گل
تعريف مىكنى گل خود را و غافلى * كز عشوهء تو جلوه نماند براى گل
پيش تو خودفروش گل نازكانه نيست * اين از كجا و قصّهء شرم و حياى گل
از نوشخند ، مشق شكفتن دهى به گل * يا لعل تو به خنده درآرد اداى گل
اى گلفروش دختر زيبا ، خداى را * رندند بچّهها ، نبرندت بهجاى گل
شرم و عفّت
نالدم پاى كه چند از پى يارم بدوانى * من به او مىرسم امّا تو كه ديدن نتوانى
من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفّت * عاشق پا به فرارم ، تو كه اين درد ندانى
چشم خود در شكن خط بنهفتم كه بدزدى * يك نظر در تو ببينم چو تو اين نامه بخوانى
به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زيباست * كه غزالى به نواى نى محزون بچرانى
از سر هر مژهام خون دل آويخته چون دل * خواهم اى باد خدا را كه به گوشش برسانى
گرچه جز زهر ، من از جام محبّت نچشيدم * اى فلك زهر عقوبت به حبيبم نچشانى
از من آنروز كه خاكى به كف باد بهار است * چشم دارم كه دگر دامن نفرت نفشانى
اشك آهسته به پيراهن نرگس بنشيند * ترسم اين آتش سوز از سخن من بنشانى
تشنه ديدى به سرش كوزهء تهمت بشكانند * « شهريارا » تو به آن عاشق دلسوخته مانى