تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2110

مساهمون:

ص٢١١٠

دختر گل‌فروش

اى گل‌فروش دختر زيبا كه مىزنى * هردم چو بلبلان بهارى ، صلاى گل نرم و سبك به جامهء گل‌دوز زرنگار * پروانه‌وار مىخزى از لابلاى گل حقّا كه همنشين گلى اى بنفشه‌مو * سيماى شرمگين تو دارد صفاى گل آن چهره بر فراز گل از ناز نوشخند * چون ماهتاب بر چمن دلگشاى گل بر عاج سينه سنبل يك‌سو نهاده سر * جان مىدهد به منظرهء دلرباى گل گلزار مىنمايدم آفاق در نظر * از نغمهء تو بلبل دستان‌سراى گل خود غنچهء گلى و قبا گل ، متاع گل * من شكوهء تو با كه برم ؟ با خداى گل مانا تو همچو بلبل و پروانه‌اى پرى * روح منى كه بال زند در هواى گل گل بىوفاست آن‌همه گِردش چو من مگرد * ترسم خدا نكرده نبينى وفاى گل من نيز باغبان گلى بودم اى پرى * مزدم همه تحمّل خار جفاى گل پروانه‌وش كه سوزد و افتد به پاى شمع * آخر گداختى من و دل را به‌پاى گل تعريف مىكنى گل خود را و غافلى * كز عشوهء تو جلوه نماند براى گل پيش تو خودفروش گل نازكانه نيست * اين از كجا و قصّهء شرم و حياى گل از نوشخند ، مشق شكفتن دهى به گل * يا لعل تو به خنده درآرد اداى گل اى گل‌فروش دختر زيبا ، خداى را * رندند بچّه‌ها ، نبرندت به‌جاى گل

شرم و عفّت

نالدم پاى كه چند از پى يارم بدوانى * من به او مىرسم امّا تو كه ديدن نتوانى من سراپا همه شرمم تو سراپا همه عفّت * عاشق پا به فرارم ، تو كه اين درد ندانى چشم خود در شكن خط بنهفتم كه بدزدى * يك نظر در تو ببينم چو تو اين نامه بخوانى به غزل چشم تو سرگرم بدارم من و زيباست * كه غزالى به نواى نى محزون بچرانى از سر هر مژه‌ام خون دل آويخته چون دل * خواهم اى باد خدا را كه به گوشش برسانى گرچه جز زهر ، من از جام محبّت نچشيدم * اى فلك زهر عقوبت به حبيبم نچشانى از من آن‌روز كه خاكى به كف باد بهار است * چشم دارم كه دگر دامن نفرت نفشانى اشك آهسته به پيراهن نرگس بنشيند * ترسم اين آتش سوز از سخن من بنشانى تشنه ديدى به سرش كوزهء تهمت بشكانند * « شهريارا » تو به آن عاشق دلسوخته مانى