طوطى خوشلهجه
مايهء حسن ندارم كه به بازار من آيى * جان فروش سر را هم كه خريدار من آيى
اى غزالى كه گرفتار كمند تو شدم باش * تا به دام غزل افتى و گرفتار من آيى
سپر صلح و صفا دارم و شمشير محبّت * با تو آن پنجه نبينم كه به پيكار من آيى
گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرين * همه در حسرتم اى گل كه به گلزار من آيى
روز روشن به خود از عشق تو كردم چو شب تار * به اميدى كه تو هم شمع شب تار من آيى
صيد را شرط نباشد همه در دام كشيدن * به كمند تو فتادم كه نگهدار من آيى
گفتمش نيشكر شعر از آن پرورم از اشك * كه تو اى طوطى خوشلهجه شكرخوار من آيى
گفت اگر لب بگشايم تو بدان طبع گهربار * « شهريارا » خجل از لعل شكربار من آيى
حالا چرا ؟
آمدى جانم به قربانت ، ولى حالا چرا ؟ * بىوفا ! حالا كه من افتادهام از پا ، چرا ؟
نوشدارويى و بعد از مرگ سهراب آمدى * سنگدل ! اين زودتر مىخواستى ، حالا چرا ؟
عمر ما را مهلت امروز و فرداى تو نيست * من كه يك امروز مهمان توام ، فردا چرا ؟
نازنينا ما به ناز تو جوانى دادهايم * ديگر اكنون با جوانان ناز كن ، با ما چرا ؟
وه كه با اين عمرهاى كوته بىاعتبار * اين همه غافل شدن از چون من شيدا چرا ؟
آسمان چو جمع مشتاقان پريشان مىكنى * در شگفتم مى نمىپاشد ز هم دنيا چرا ؟
« شهريارا » بى « حبيب » خود نمىكردى سفر * راه مرگ است اين يكى بىمونس و تنها چرا ؟