لطف و شور و حال خاصى برخوردار است . شهريار در سالها قبل ، از تهران به زادگاه خود مراجعت كرد و تا پايان عمر در آنجا بزيست و چندى نيز در دانشكدهء ادبيات تبريز به تدريس اشتغال داشت و در همان زمان منظومهء معروف و تركى خود را به نام « حيدربابايه » را منتشر ساخت كه مورد استقبال كمنظير قرار گرفت .
استاد ملكالشعراى بهار در ديباچهء كتاب صداى خدا ، شهريار را اينگونه ستوده است : « شهريار نه تنها افتخار ايران ، بلكه افتخار شرق است . »
سرانجام پس از چندى بيمارى به سال 1367 در تهران در بيمارستان مهر بدرود حيات گفت و جنازهاش را به تبريز منتقل ساختند و در مقبرة الشعراء آن شهر به خاك سپردند .
شهريار ، در آخرين لحظات حيات اين دو بيت را از اشعار خود زمزمه كرد و جان سپرد :
اى مظهر جمال و جلال خدا ، على * يا مظهر العجائب و يا مرتضى على
از شهريار پير زمينگير دست گير * اى دستگير مردم بىدست و پا ، على
خون دل
يار و همسر نگرفتم كه گرو بود سرم * تو شدى مادر و من با همه پيرى پسرم
تو جگرگوشه هم از شير بريدى و هنوز * من بيچاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل مىخورم و چشم نظربازم جام * جرمم اين است كه صاحبدل و صاحبنظرم
من كه با عشق نراندم به جوانى هوسى * هوس عشق جوانيست به پيرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت * پدر عشق بسوزد كه درآمد پدرم
عشق و آزادگى و حسن جوانى و هنر * عجبا هيچ نيرزند كه بىسيم و زرم
هنرم كاش گرهبند زر و سيمم بود * كه به بازار تو كارى نگشوده هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر * من خود آن سيزدهم كز همه عالم به درم
تا به ديوار و درش تازه كنم عهد قديم * گاهى از كوچهء معشوقهء خود مىگذرم
تو از آنِ دگرى رو كه مرا ياد تو بس * خود تو دانى كه من از كام جهانى دگرم
از شكار دگران چشم و دلم سير بدار * شيرم و جوى شغالان نبود آبخورم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت * « شهريارا » چه كنم مُعْلَم و والاگهرم