خاطرات شباب
شب بيامد فراز و روز برفت * آفتاب جهانفروز برفت
تيره شد آسمان مينايى * منم و گوشهاى و تنهايى
منم و ديدهاى رميده ز خواب * منم و خاطرات عهد شباب
ياد عهدى كه با پدر بودم * از همه چيز بىخبر بودم
مادرى بود مهربان به برم * بر سرم بود سايهء پدرم
روى من همچو لاله خندان بود * كار من رفتن دبستان بود
در دلم رنج و غصّه راه نداشت * عالمى داشتم كه شاه نداشت
ديدگان پدر كه باز بُدى * ديدهء من به خواب ناز بُدى
تا من از خواب ديده كردم باز * رفت چشم پدر به خواب دراز
ياد دارم شبى شدم بيمار * مادرم ماند تا سحر بيدار
در دل شب خدا خدا مىكرد * كودك خويش را دعا مىكرد
* *
كودكى رفت و نوجوانى رفت * بهترين دور زندگانى رفت
رفت آب جوانى از جويم * اندكاندك سپيد شد مويم
نور از چشم و قوّت از تن رفت * آن طراوت كه بود در من رفت
ديگرم نيست حال گردش و سير * ياد آن روزگار باد به خير
نوش و نيش
نوش بىنيش نيابى هرگز * هركجا هست گلى خارى هست
در چمن نيز كه جاى طرب است * نالهء مرغ گرفتارى هست
ظلم بگذار كه از بهر تو نيز * دست بيداد ستمكارى هست
زنگ از آيينهء دل بزداى * گر تو را ديدهء بيدارى هست
ور نه مىدان كه به جايى نرسى * تا در اين آينه زنگارى هست
اين همه نقش عجب بر در و نام * با تو گويد كه جهاندارى هست
وان در اين آمدن و رفتن ما * هيچ شك نيست كه اسرارى هست