تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2103

مساهمون:

ص٢١٠٣

عالم دگر

گر كه چون مرغ بال‌وپر گيرم * جاى در عالم دگر گيرم چو از اين آمدن نديدم سود * در بر رفتگان مقر گيرم تا به راحت برآورم نفسى * بار هستى ز دوش برگيرم روم آن عالم و كناره از اين * خلق از ديو و دد بتر گيرم نخل عمر مرا چو نيست ثمر * دل از اين عمر بىثمر گيرم سوختم ، سوختم سزد چون شمع * آتش از پاى تا به سر گيرم كيستم ؟ چيستم ؟ نمىدانم * روم از اصل خود خبر گيرم راه يابم اگر به مأمن قرب * دامن عدل دادگر گيرم داد و دل را ز مردمى كه بُوَند * از خداوند ، بىخبر گيرم من فرومايه نيستم كه دهم * آبرو تا كه سيم و زر گيرم شاعرم رزق خويشتن بايد * كه ز خونابهء جگر گيرم گرچه در محنتم به جرم هنر * باز دنبالهء هنر گيرم دشمن ننگ و طالب نامم * ره مردان نامور گيرم تا نگردد ملول خاطر كس * سخن آن به كه مختصر گيرم

جوانى

جوانى همه خوبى و خرّميست * گل عمر ده‌روزهء آدمىست اگر سودى از زندگانى بود * همان چند روز جوانى بود چو باد صبا كز چمن بگذرد * به يك‌چشم برهم زدن بگذرد به شادى گرا تا جوانى بود * كه پيرى همه ناتوانى بود جوانى چو بشكست پيمان تو * كند درد و غم رخنه بر جان تو ز دل ناله از ناتوانى كنى * در آن‌روز ياد جوانى كنى به پيرى بود زندگانى دروغ * كه پيرى چراغى بود بىفروغ كند هر زمان تازه داغ تو را * فروغى نباشد چراغ تو را دريغا كه فصل جوانى گذشت * بهار خوش زندگانى گذشت برفت آن‌همه سرفرازى كجا ؟ * جوانى كجا عشقبازى كجا ؟