ارزش هنر
گفت با بلبل قفس زاغى * از چه افتاده دور از باغى
تو كه كارى نداشتى به كسى * پس چرا پايبند اين قفسى
گفت چون مرغكى هنرمندم * دست گردون فكنده در بندم
چون تو گر زشت و بىهنر بودم * ايمن از فتنهء بشر بودم
اينچنين است شيوهء ايّام * زاغ در باغ و بلبل اندر دام
* *
چه توان كرد رنج دربهدريست * راستى روزگار بىهنريست
هركه مرد است همدم درد است * شادمان است آنكه نامرد است
خفته نادان چو مار بر سر گنج * مرد دانا اسير محنت و رنج
هركه معصوم و بىگناه بود * روز او همچو شب سياه بود
شيوهء روزگار اين باشد * تا كه باشد جهان چنين باشد
* *
شاه غزنين كه سكه بر زر زد * چه گلى بر سر سخنور زد
تا كه از او قياس كار كنند * فكر « شهرى » و « شهريار » كنند
* *
ما سرايندهء خوشآهنگيم * تا كه هستيم زنده دلتنگيم
چون رويم از جهان و خاك شويم * گوهرى پاك و تابناك شويم
همه گويند اى دريغا مُرد * سودى از زندگى خويش نبرد
قدردانى ما پس از مرگ است * زندگانى ما پس از مرگ است
* *
چشم تنگ تو كور باد اى چرخ * روشنى از تو دور باد اى چرخ
كه همه كارهاى تو ننگ است * هنرى مرد از تو دلتنگ است
كار خواجه
خواجه كارش نگاه داشتن است * حاصلش رفتن و گذاشتن است
خاطر آسوده من كه در عالم * همه دارايىام نداشتن است