تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2101

مساهمون:

ص٢١٠١
برخيز ! اى فناشدهء دست وهم و جهل * منشين كه حلم و حوصله كامت روا كند از صبر و حلم و حوصله بگذر كه عاقبت * اين فكر خام خانهء ما را فنا كند هشيار باش و رند و سخن‌سنج و نكته‌دان * بيگانه صحبت از دهن آشنا كند اين روز تيره نيست جز از ظلمت نفاق * در اتفاق كوش كه دردت دوا كند عزم متين ، اراده راسخ ، دل قوى * مىبايدت كه از غم و ذلّت رها كند آخر ز آه و ناله چه خيزد كه اين‌قدر * بيچاره‌اى تحمّل جور و جفا كند بايد كه كاخ ظلم به نيروى عزم و جهد * ويران نمود ور نه نگونت ز پا كند اى بينوا بكوش كه اندر پناه آن * دشمن به سردرآيد و بختت وفا كند چون « شهره » ام به پاكى و بىباكى اى رقيب * غم نيستم كه خصم نخواهد حيا كند

بر سنگ مزار

اى رهگذر به فاتحه زحمت مكش كه من * از بهر خويش فاتحه بسيار خوانده‌ام در فكر خويش باش كه روزى چو من شوى * من بوده‌ام به فكر و به ره درنمانده‌ام باز آمدم به خدمت جانانه با نشاط * چون در حيات اسب تجاوز نرانده‌ام صورت به غير خاك درِ او نسوده‌ام * در حدّ خويش بذر محبّت فشانده‌ام از شرك و كفر و كيد و ريا دور بوده‌ام * اين دسته را به خاك مذلّت نشانده‌ام چشم طمع چو بستم ، دست طلب شكست * از ترس و خوف و واهمه خود را رهانده‌ام كارى مكن كز آن به ندامت شوى دچار * من شهد رستگاريت اكنون چشانده‌ام خواهى پذير و خواه به دنبال نفس رو * اين تو را به كان حقايق كشانده‌ام بيرون ز خويشتن قدمى برندار هان * من زين قدم ز رشد بسى بازمانده‌ام