تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 2099

مساهمون:

ص٢٠٩٩
بهل اين خودپرستان رياكار هوس‌ران را * چو بنهادم من اين نابخردان را كامران بودم ز رندى خواستم باب كمال آدميّت را * بگفتا من در اين ره پيرو پير مغان بودم من اينك « شهره » در شهرم چو زاهد خوانده مردودم * خدا را شكر كز لطفش ز شيطان در امان بودم بساط زندگى چيدم ، كمالش نقص بد ديدم * قناعت‌جو شدم ، در بىنيازى كامران بودم

افسانه حسن

تا صورت زيباى تو از پرده درافتاد * افسانهء حسن دگران بىاثر افتاد تا شهرت حسن تو به آفاق بپيچيد * بس كشته ز عشق تو به هر رهگذر افتاد در كعبه و بتخانه چو تابيد جمالت * در جان و دل گوشه‌نشينان شرر افتاد زاهد چو ندانست به كوى تو برد راه * از شوق تو مأنوس به راه دگر افتاد با سبحه و سجّاده و دستار درآويخت * وز دولت عاشق‌منشى بىخبر افتاد از ميكده و دير مغان چشم بپوشيد * وندر نظر پير مغان بىبصر افتاد از من دل و دين و خرد آن‌روز ربودند * كز صورت آن ماه‌جبين پرده برافتاد هر ديده ندانست تو را خوب ببيند * اين قرعه به نام من بىپا و سر افتاد اى « شهره » چسان صورت خورشيد ببيند * خفّاش كه در ديدن خور بىهنر افتاد
از كتاب نسرين و آزاد

برزگر

برزگرى سوخته از رنج كار * كار برآورده ز روزش دمار زار و حزين از غم ايّام سخت * خشم برانگيخته بر ملك بخت روز و شب اندر پى نان تاخته * نيم كفى نان جوين يافته كشته بسى ، چيده به نفع دگر * رشته ولى خود نگرفته اثر ساخته با خانهء عارى ز نور * تنگ‌تر و تيره به مصداق گور